MilAD
بچه از باباش میپرسه بابا تو بهشت زن ها از شوهرشون جدا زندگی میکنن یا با هم هستن ؟ بابا میگه بچه جون اگه زن ها با شوهرشون یه جا باشن که دیگه اونجا بهشت نمیشه !!
سید کمال
کودک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.» پیرمرد گفت: «من هم همینطور.» کودک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را خیس می کنم.» پیرمردخندید و گفت: «من هم همین طور.» کودک گفت: «من خیلی گریه می کنم.» پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من هم همین طور.» «اما بدتر از همه این است که...» کودک ادامه داد: «آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند.» بعد کودک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد !! پیرمرد با بغـــض گفت:«می فهمم چه حســــی داری ... می فهمم.»
آقـا اَمـیـن
مــــعــجـ ـزه یـعنـــــے اینـــکه گـاهــــے تـو بـه مـن فـکر میــــ کنـــــے . . .
آقـا اَمـیـن
چشم هایت را باز نکن، روزی که عقل، قلب را به زنجیر می کشد! چیزی نخواهی دید … همین
آقـا اَمـیـن
بر سر مزرعه ی سبز فلک باغبانی به مترسک می گفت : دل تو چوبین است و ندانست که زخم زبان دل چوب هم می شکند
آقـا اَمـیـن
خُــدا وقتـی "تــــو" را مـی آفــریــد .. فَقــط بــِه یـکــ چیــز فِکـــر مـی کــرد .. بـه مَــــن ..!...
آقـا اَمـیـن
یعنی گلی که بر سر شاخه ببویمت؟
یا آن شراب نابی و باید بنوشمت؟
اصلاً چه حرفهای مفت که در شعر می زنند!
باید تو را بغل نموده و محکم ببوسمت!
MilAD
بدون اینکه " مار" ی در کار باشد مزه ی "زهرمار" را میچشم! وقتی نیستی...
MilAD
تنها راز منی تورا به خدا هم فاش نمیکنم...
MilAD
دور از نفسهایت دق میکنم! برایم بادکنکی باد کن...
آقـا اَمـیـن
بی حس شده ام از درد! از بغض! فقط گاهی ، خط اشکی... میسوزاند صورتم را !!!
آقـا اَمـیـن
جــــاده ها خالـ ـــــــــــی از آمــــدن توســــت...! و من سالها دلـــــــــم را کنار همین نیامدنت به بــــــــــــــــــاد دادم...
MilAD
تو از موسی پیامبرتری! به جای اشاره... نگاه کردی به جای دریا... دل من شکافته شد!!
آقـا اَمـیـن
من هم روزی قیام می کنم ! علیه چشمان تو ...
آقـا اَمـیـن
شبــــــــــــــ.... خوابـــــیده بـــــــودم..... کابـــــوس میـدیـدم..... از خواب بلنـــــــــــد شـــــــــــدم تا بـــه آغوشـــــــت پنــــاه ببــــرم....... افســــــــــوس....... یادم رفـــــته بـــــــود..... کــــه از نبـــودنــــت بـــه خواب پـــناه بـــرده بـــودم.....!!!!!!