یاورهمیشه مؤمن
ﺩﺭﺩﻫﺎ ﻓﺮﺍﻣــــــﻮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻣـــــﺎ .... ﻫﻤــــﺪﺭﺩﻫﺎ ﻫﺮﮔـــــﺰ!!!!!..
marzi
برای حفظ آبروی خودتون و خانواده هم که شده از کاسکو نگهداری نکنید...یعنی الان من بیچاره شدم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سینه ام را می شکافم و با قلمی از اشک و مرکبی از خون برایت می نویسم : سلام بر تو که لطیف تر از بارانب و سرخ تر ازگلهای محبتی و زیباتر از شاخهسار عشقی. میخواهم گلی از محبت بچینم و برایت بیاورم و آنگاه بر لبانت که سرخ تر از گلهای سرخ اند بوسه ای از عشق میزنم. من غم را درسکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر ری بریا اندیشیدن به تو دوست دارم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
تکانم نده من همیگونه ریختنی هستم زلزله برای چیست؟ اشکم به پای تو افتاد هزار بار ... به دنبال هشت ریشتری؟؟؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه تلخ است رمز جدایی ، روزی که آخرین نگاه سرد و بی مهرت را به چشمان اشک آلودم دوختی و گفتی خداحافظ . از .وقتی هم که رفتی من هم سرگردان باغ آرزوهایم شدم و به تو و آخرین نگاهت می اندیشم و آرزو دارم که تو روزی بیایی .
یاورهمیشه مؤمن
ﭼﻮﭘﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ:ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﮐﻦﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﻲ ﭘﺸﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﭼﻴﺪﻡﺗﻨﻬﺎ ﭼﻴﺮﻱ ﮐﻪ ﺩﻳﺪﻡ ، ﻳـــــــــــــﮏ ﮔﻠﻪ ﮔــــــﺮﮒ ﺑﻮﺩ..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!» گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟» در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان ...!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برگ در انتهای زوال میافتد و میوه در ابتدای کمال . بنگر چگونه میافتی ... چون برگی زرد یا چون سیبی سرخ !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هوس کوچ به سرم زده ، شایدم هجرت ، نمی دانم . از این بی دلی ها خسته شدم . دستانم را به دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان . دیوانگی هم عالمی دارد .
Herose
بدهکار هیچ کس نیستم ،جز همین ماه... که تو را به یادم می آورد.