❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدایا! گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیره، نگاهم را به سوی تو و آسمون می گیرم، و آنقدر با تو درد دل می کنم، تا کم کم چشم ایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند. و پس از اون که قلبم سبک می شه. تو می آیی و تمام فضایی دلم را پر می کنی. آن وقت دیگر آرام می شم. و احساس می کنم هیچ چیز نمی تونه مرا از پای دربیاره، چون تو را در قلبم دارم.
kamran
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟ زنده را تا زنده است قدرش بدان ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود ؟
kamran
من از نهایت شب حرف میزنم و از نهایت تاریکی اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
سید کمال
بـــاران همیشـــه میبــــارد امـــا مـــردم ستـــاره را بیشتـــر دوســتـــ دارنــد... نــــامـــردیسـتـــ آن همـــه اشکـــ را بــه یکــ چشمــک فـــروختــن...
سید کمال
جواب بی ادب را با سکوت جواب نگاه مهربان را با لبخند جواب لبخند را با خنده جواب دلمرده را با امید جواب منتظر را با نوید جواب گناه را با بخشش و جواب عشق چیست جز عشق؟ هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار مطمئن باش هر جوابی بدهی ،یک روزی ، یک جوری ، یک جایی به تو باز می گردد
سید کمال
بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود.
سید کمال
خیلی دنبالم دویدی.. اما نمیرسیدی.... تا سرعتمو کم کردم که به من برسی... هوا برت داشت!....... فکر کردی میتونی به اونایی که تندتر از من هستن برسی!........ رد شدی و رفتی.....
سید کمال
استعداد عجیبی در شکستن داری.... قلب...غرور...پیمان... استعداد عجیبی در نشستن دارم.... به پای تو...به امید تو...در انتظار تو
خــــاله سمانـــــه
وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو خرمایی ها و نه مو مشکی ها بلکه مو خاکستری ها هستند!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سرم را روی شانه ات بگذار تا همه بدانند "همه چیز" زیر سر من است !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را / حالا که دری هست مرا بال و پری نیست / حالا که مقدر شده آرام بگیرم / سیلاب مرا برده و از من اثری نیست / بگذار که درها همگی بسته بمانند / وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال ، لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را ، وقت دلتنگی خود دارم و بس .