نیما (بابا بزرگ دوره)
خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من/ من خستهام! طلوع کن امشب برای من/ میریزم آنچه هست برایم به پای تو/ حالا بریز هستی خود را به پای من/ وقتی تو دلخوشی، همهی شهر دلخوشند/ خوش باش هم به جای خودت هم به جای من/ تو انعکاسِ من شدهای... کوهها هنوز تکرار میکنند تو را در صدای من/ آهستهتر! که عشق تو جُرم است،/ هیچکس در شهر نیست باخبر از ماجرای من/ شاید که ای غریبه تو همزاد با منی/ من... تو... چهقدر مثل تو هستم! خدای من/
آقـا اَمـیـن
به بابام میگم شب بخیر من دیگه میرم تو اتاقم پنج دقیقه بعد صدام میکنه میگه تو اتاقی ؟؟؟ میگم پ نه پ از پنجره پریدم بیرون رفتم شمال
آقـا اَمـیـن
نصف شب زنگ زدم 110 ، آقاهه میگه موردی پیش اومده ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ زنگ زدم ببینم شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره یا نه ؟
آقـا اَمـیـن
سوسکه را کشتم جنازشو ورداشتم ببرم بندازم بیرون.مامانم بین راه نگاه میکنه میگه کشتیش؟ میگم : پـَ نه پــَ .. تو دستشویی خوابش برده بود دارم میبرمش تو رختخوابش بخوابه
آقـا اَمـیـن
کامپیوترم یه ویروس وحشی گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟ نه پـــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه عصای دستم بشه!!
آقـا اَمـیـن
دو دقیقه مونده به امتحان دارم فرمولارو رو دستم مینویسم، میگه داری تقلب میکنی؟ ـ نــه پـَـَــــ دارم خالکوبی میکنم ...
آقـا اَمـیـن
پليس راهنماييي جلو یارو رو ميگيره ميگه: كارت ماشين گواهينامه معاينه فني بيمه ... یارو ميگه : چيكار كنم ؟پلیس میگه پ نه پ جمله بسازم؟
سید کمال
ساقه با آن نازکی اش زندگی گل را تامین می کند من تنم شاید شبیه ساقه باشد اما توانم همانند ساقه است ای تاج سر ساقه
سید کمال
وقتی از غربت ایام دلـــــم میگیرد
مرغ امید من از شدت غم میمیرد
دل به رویای خوش خاطره ها میبندم
بازهم خاطر تو دســت مرا میگیرد
سید کمال
كرم ابريشم اگر ميدانست پيله اش مدفن اوست هيچ انديشه ي پرواز نداشت و در آن تاريكي به يكي پنجره مي انديشيد تا كه با چشم ببيند چه كسي كفن از پيش به خود پيچيده است ...
سید کمال
ما آدما موجودات خیلی عجیبیم! زمانی که حرفی برای گفتن داریم، همه کر میشند. و وقتی حرفی برای گفتن نداریم همه حاضر میشن به حرفامون گوش کنند. یا وقتی میخواهیم یه نفر بهمون کمک کنه،همه به فکر خودشون هستند. و زمانی که به کمک نیاز نداریم همه دوست دارند بهمون کمک کنند. ... واقعا ما آدمای عجیبی هستیم.
سید کمال
دلم گرفته ای خدا هوای گریه دارم ،هوای گریه دارم در وجودم دلتنگی زبانه میکشد وقتی که روزهای خوب با او بودن را به یاد می آورم چه زیبا بود عطر حضورش در جاده زندگی ام دفتر شعرم را همیشه به یاد او گشوده ام و شعرهایم را برایش سروده ام با رفتنش تمام آرزوهایم در آتش دلتنگی سوخت و خاکستر شد...
سید کمال
این همه خونی که دنیا در دل ما می کند جای ما هر کس که باشد ترک دنیا می کند هر زمان گویم که فردا ترک دنیا می کنم تا که فردا می رسد امروز و فردا می کنم
سید کمال
من رفتم ميروم جايز نيست من رفتم وحديث گفتم .... چوپان به از گوسفند آزادي به از بند چه با لبخند .. چه بي لبخند ..... آزادي به از بند ....... ( عاشق نشيم بهتره )