سید کمال
مي آيي عاشق مي كني محو مي شوي تا فراموشت مي كنم دوباره مي آيي تازه مي كني خاطرات را محو مي شوي به راستي كه سراب از تو با ثبات تر است!!!
سید کمال
در دلم آرزوي آمدنت مي مي ميرد رفته اي اينك، اما آيا باز برمي گردي؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد ...
سید کمال
کاش می شد با تو بودن را نوشت تا که زیبا را کشم بر هر چه زشت کاش می شد روی این رنگین کمان می نوشتم تا ابد با من بمان
سید کمال
باز یقه ام را چسبیده ای… که برایم شعر بگو، معشوقه… شعر تویی این نوشته ها بهانه اند…
سید کمال
این سایه ویران و سنگین خم گشته در زیر بار اندوه خم گشته وافسرده سایه ای که انقدر دوستش میداشتی
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
مهربانیت از دور چقدر نزدیک است...عجیب حس میکنم جغرافیا، دروغ بزرگ تاریخ است.
samira
امشب آسمان می بارد. اما گمان می کنم دیگر رو به فراموشی ات باید بروم...
samira
نگاهت را به چشمانم بسپار تا من بخوانم از آن جرعه جرعه محبت را ...........محبت را که نوشیدم می گویم دوستت دارم دوستت دارم
آقـا اَمـیـن
بیخودی دنبالش نگرد! ما معصومیتمان را در همان دیروزهای کودکی جا گذاشتیم...
آقـا اَمـیـن
گل یا پوچ ؟ دستت را باز نکن حسم را تباه مکن بگذار فقط تصور کنم که در دستت برای من کمی عشق پنهان است دستت را باز نکن شور شعرم را بر باد مده مگذار تصویرت در ذهنم هزار تکه شود باز هم برای من ماه بمان تا زیر مهتاب پایکوبی کنم حرف بزن باز هم دروغ بگو
آقـا اَمـیـن
نشانی را پرسیده بودم تابلو ها را هم خواندم کوچه ها را هم دیدم پلاک ها را هم شمردم نشانی ، همان نشانی بود که سالها داشتمش اما هم پلاک ها اشتباه بود هم کوچه ها و هم تابلوها!
آقـا اَمـیـن
از این محبت های تاریخ مصرف دار به خرج ندین تو رو خدا!! آدمها رو تنها تر میکنه
آقـا اَمـیـن
هـرچـنـد نـمـي دانــم خواب هـايـت را بـا کــه شـريـک مي شـــــوي امـا هـنـــــوز.... شـريـک تمـام بـي خـوابـي هـاي مــــــن تـويـي