❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مشکل من اینه که دوست ندارم کسی تو آتیشم بسوزه . وگـــرنـــه .... خیلی ها آتیش بازی رو دوست دارن .!.!.!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر سزاوار آن است که دوست با جزر زندگي ات آشنا شود ، بگذار تا با مد آن نيز آشنا گردد ، زيرا چه اميدي است به دوستي که مي خواهي در کنارش باشي ، تنها براي ساعات و يا قلمرو مشخصي ؟ "جبران خليل جبران"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سکوت من ، فردای بلند دوست داشتن توست ، دوست داشتن تو افسانه نیست . باورش کن . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سکوتم را به باران هدیه کردم / تمام زندگی گریه کردم / نبودی در فراق شانههایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ، به جای اینکه بپرسه “چته ؟ چی شده ؟” ؛ بغلت کنه و بگه “گریه کن” ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یادته زیر گنبدکبود دوتارفیق بودیم وکلی حسود؟ تقصیر اون حسودا بود که حالا ماشدیم یکی ‘بود’یکی’نبود’
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يادم مياد بچه که بودم بعضي وقت ها يواشکي بابامو نگاه مي کرديم که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال هاي ريزي بود که روي فرش ريخته شده بود من حسابي به اين کارش مي خنديدم چون مي گفتم ما که هم جارو داريم هم جارو برقي. چند روز پيش که حسابي داشتم با خودم فکر ميکردم که چه جوري مشکلاتم رو حل کنم يهو به خودم اومد ديدم که يک عالمه آشغال از روي فرش جلوي خودم جمع کردم..!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
معلم عصبي دفتر رو روي ميز کوبيد و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پايين انداخت و خودش را تا جلوي ميز معلم کشيد و با صداي لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانيت شقيقه هاش مي زد، تو چشماي سياه و مظلوم دخترک خيره شد و فریاد زد:چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نکن ؟ هـا؟! فردا مادرت رو مياري مدرسه... مي خوام در مورد بچه بي انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ي لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مريضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق مي دن... اونوقت مي شه مامانم رو بستري کنيم که ديگه از گلوش خون نياد... اونوقت مي شه براي خواهرم شير خشک بخريم که شب تا صبح گريه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره که من دفترهاي داداشم رو پاک نکنم و توش بنويسم... اونوقت قول ميدم مشقامو ... معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ... و کاسه اشک چشمش روي گونه خالي شد
فــرشــیـد
دلم میخواد ب بعضی ها بگم :خدا قوت (: دستت خسته نشد انقدر کُپی پِیست کردی !؟ (:
فــرشــیـد
هر جا سخن از اعتماد است ، من یاد ِ توی هرزه میوفتم ... (: