سید کمال
دچــار "مــــرگ عاطفــــی" شــده ام ، " متقاضــــی"باشــد ، زندگــی ام را "اهــــدا" میکنــم ..................!
سید کمال
کنج اتاق، آرام نشسته ام جوانی ام چنگی به دل نمی زند مادر، برخیز، کفش هایم را پاک کن کیف و کتابم را بردار می خواهم به کودکی برگردم....
سید کمال
گــــــــــــاهي از ســـــــردي احسـ ـ ـــــاس يك نفر چنان يــــــ ـــخ ميزني كه نـ ـ ـ ـ فـ ــــــــس كشيدن راهم فراموش ميكني.... وهر بار هديه اش بغضي ست كه نمي شكند دل مي شكند... اين بار هم روي همان هزار و اندي بار ...
سید کمال
ایــن روزهـــا همــه بــه مــن دلـتــنـــگــی هــدیــه مـی دهنــد لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید! بــه خـــدا تمــــامـ شــد دلـــــــــــم…!
سید کمال
تمام روز می خندم ، تمام شب یکی دیگم ، من از حالم به این مردم ، دروغای بدی میگم ...
سید کمال
خواهم که سوی تو پرواز کنم افسوس! که هیچ بال وپری نیست مرا
سید کمال
این روزها قشنگترین دروغ ها را میگویم : آرامم .. خیالم خوب است .. دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست . . .
سید کمال
من گفته بودم روزی عاشق خواهم شد... گفته بودم عشق ان است که مرا... لااقل مرا "شاعر" کند...! گفته بودم عاشق کسی خواهم شد... که قرار را از من گرفته باشد... که خشمش... لبخندش... اشکش... قهرش... وحتی توهینش را دوست داشته باشم...! گفته بودم او همه ی هستی من خواهد بود... تنها نگفته بودم... " حتی اگر من همه هستی او نباشم...! "
سید کمال
انقــــــــدر مرده امـــــــ که دیگــــــــــر هیچ چـــــــیز مرگــــــ مرا اثباتــــــــــ نمیکند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش می توانستم راحت حرف بزنم ... چیزی بگویم از دلتنگی ... میان آدم های که در این اتاق مجازی جمع شدند ... فقط می گویم منم دلتنگم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
می خواستم برایت غزلی بنویسم آنچنان در ا ند یشه ام جا گرفتی که چشمهایت بر صفحه کاغذ نشست . نگاه پراز لبخند و محبت وعشقت ذهنم راچنان سر شار کرد که عا شقا نه ها یم از یاد رفت درست ما نند زما نی که می آ یی و حرفهایم گم می شوند . پس نوشتم برایت غزلی از جنس سکوت . سر شارازاحساس همان نگاه .
@O_o
مَن اِفتخار گُرگام ... : )