❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــوی… جــاری می شــوی در ابـــریِ چشــمانـــم… و می بـــاری آنقــدر تا زلال شـــوم… تا آســمانی شــود هــوایِ دلــم… آنقــدر که با همـــه روحـــم حــس کنـــم… داشتــــن تو … می ارزد… به تمـــام نداشــته هـــای دنیــــا
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند ، عشق بورز به آن ها که دلت را شکستند ، دعا کن برای آنان که نفرینت کردند ، درخت باش به رغم تبرها ، بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من در اتاقم آرامم شبها بادیوارش سخن میگویم، روزها در آن آواز میخوانم چهارضلعی دیوار اتاقم حس حمایت به من می دهد حرفهایم را با خدایم در کنار سجاده ام درآبی ترین گوشه اتاقم در میان میگذارم در روزهای سرد تختم مرا در آغوش میکشد در روزهای بارانی من سرم را به شانه پنجره ام تکیه می دهم و باهم گریه میکنیم در روزهای آفتابی خورشید را از پشت پرده اتاق هم میتوانم ببینم من وخانواده ام در همین اتاق بلند میخندیم من عشق را در اتاقم تجربه کردم آن شب بالشم اشک هایم را پاک کرد یاد خاطراتم را در میان کمد های اتاقم می توان تازه کرد حتی با جمله ای بر کاغذی آری من با اتاقم آرامم
سید کمال
بـگــــــــو ... از کــــــدام راه بـرخـواهـي گشت... ؟ مي خواهم گـــــــــــِل بگيرمش... ! آســـوده از انتظــــار دســـت در جــــيب و ســــــوت زنــــان به زندگيــــــــم بـــــــرگــــردم ...
سید کمال
هـَــر روز .. ساعت دلــ♥ــم را عقب می کشم تـــا خیال کنم .. دیــــر نکرده ای هنوز
سید کمال
گذشــتــــ اون روزا کـــه
مـــرد تکیـــه گـــاه بــود
و زن پنـــاهگـــــاه !
حالــــا دیگـــه هیـــچ کـدومشــون هیچــی نیستـــــن . . .
سید کمال
حالم از کلمه ی "عزیزم" و "عشقم" بهم می خوره... من رو همون "ببین" صدا کن; بی ریایی شرف دارد به ریا کاری...
نه.آقامون گفته نذارم

13 سال و 10 ماه و 9 روز و 20 ساعت و 29 دقيقه قبلبه چش ِ برادری

13 سال و 10 ماه و 9 روز و 20 ساعت و 26 دقيقه قبلخـآلکوبی ِ عـآغـآتونم قشنگه !



13 سال و 10 ماه و 9 روز و 20 ساعت و 23 دقيقه قبل
13 سال و 10 ماه و 9 روز و 20 ساعت و 19 دقيقه قبل


13 سال و 10 ماه و 9 روز و 20 ساعت و 17 دقيقه قبل