دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دغدغه، افکار و هر چه که در شما حس نوستالژی را بر انگیزد

جزئیات گروه

شناسه 136
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 119 پست
عضو 147 کاربر
طرفدار 5 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 273
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 478
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 332

کاربران گروه

(144 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

اعترافات کودک امروز من
شناسه‌: 136 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
دیانا
دیانا

یکی از دلهره های دوران تحصیلم این بود که: معلما صفحۀ اول کتابمو نبینن که من چیکار کردم با عکس آ ق ا..!

آناهیتا
آناهیتا

بچه بودم همیشه روسیه رو با سوریه اشتباه می گرفتم.

مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن]
مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن]
توسط موبایل در اعترافات کودک امروز من

بچه که بودم [ ینی مثلا اول یا دوم ِِدبستان ] به مامانم میگفتم دلت واسه مامان بزرگ تنگ نمیشه ؟ یا شبا بدون ِِاون خوابت نبره ؟ می گف دلم تنگ میشه ولی من الان دیگه خودم زندگی دارم باید به بچه هام فک کنم   ینی از همون موقه داش ب من درس ِِخونه داری میداد که باید به زندگی ِِایندم اهمیت بدم

آناهیتا
آناهیتا

بچه بودم همیشه دلم می خواست مثل موهای انیمیشن ممول موهام بلند و پُر باشه. بعد هم خودم رو تجسم میکردم که موهام رو مدل های مختلف می بستم.

طنیـــــــــــن
طنیـــــــــــن

و به یاد نمی آورم صورت هایشان را وقتی که از حماقت پر بود .. پدرم را یادم هست که مرتب ما را به اطاق می فرستاد و من از باریکه ی در به عروسک هایم چشم دوخته بودم ، به کتاب هایم، به نوارهایی که هرگز نشنیده بودم.. و بردند.

محدّثه
محدّثه

ده دوازده سالم که بود همیشه فکر می‌کردم واای بیست سالگی چه سن رؤیایی باید باشه. فکر می‌کردم آدم بیست سالش که شه چقد بزرگ میشه مثلن. اصن یه تصوراتی داشتم ازین سن هی میخواستم بهش برسم. فکر می‌کردم بیست سالگی زندگی آدمو دگرگون می‌کنه آدم حال و هواش عوض میشه دنیاش یه رنگ دیگه میشه. یهو به‌خودم اومدم دیدم بیست سالگیم گذشت و من اصلن حواسم نبود که چقدر منتظرش بودم.

این ارسال را بازنشر کرده است.
آناهیتا
آناهیتا

بچه که بودم رویا پردازی میکردم در حد تیم ملی.اول دبستان که بودم میگفتم بزرگ بشم میرم زبان تمام کشورهای جهان رو یاد میگیرم.بعد میشم دختری که مثلا 100تا زبان بلد هست.از تلویزیون میان با هام مصاحبه می کنند و اینا

✌ ᔕᗩᙢᗩ ✌
✌ ᔕᗩᙢᗩ ✌
توسط موبایل در اعترافات کودک امروز من

@زری ‎بچہ کہ بودم زنگ زدم 118 فوت کردم!بعد خانومہ گفت تلفن شما مےشھ بیب بیب بیب داشتم سکتہ مےکردم..سریع قطع کردم..سیم تلفنم کشیدم، رفتم درخونہ رو ھم قفل کردم کم موندہ بود ازکشورخارج بشم‎

این ارسال را بازنشر کرده است.
ترنــــم
ترنــــم

من از بچگی زبان تمام عروسک هایم را بلد بودم با همشون کلی حرف میزدم، باهاشون میخندیدم، گریه میکردم، قهر و آشتی میکردیم باهم، یادم وقتی خوندن یاد گرفته بودم میشوندمشون کنار خودم و براشون کتاب میخوندم، آهنگ میزاشتم براشون میرقصیدم، واسشون نقاشی میکشدم، الانم گاهی اوقات باهاشون حرف میزنم و درد و دل میکنم ...

✌ ᔕᗩᙢᗩ ✌
✌ ᔕᗩᙢᗩ ✌
توسط موبایل در اعترافات کودک امروز من

یادمہ تو امتحانا ھرچے سوال بلد بودم 5/نمرہ داشت .. ھرچے بلد نبودم 2 نمرہ اے بود...شمام کنید‎‎

صـاد
صـاد

یه مدت هم عروسکام ُ میزاشتم یه‌جا، بعد خوب بهشون نگاه میکردم تا یادم بمونه تو چه حالتي قرار دارن ُ میرفتم بیرون، وقتي میومدم خونه نگاهشون میکردم ببینم در نبود من تکون خوردن یا نه!

صـاد
as.jpg صـاد

خودآزاری به اون زماني میگن که من پتو رو کشیده بودم رو سرم ُ داشتم به این فکر میکردم که اگه پتو رو بردارم با یکي از این چهره‌هاي ِ ترسناك که با اون دندون‌هاي تیزشوِن لبخند موذیانه میزنن ُ فاصله‌شون از صورتت فقط ده سانت ِ روبرو میشم. خل‍اصه اینکه اون زیر دچار کمبود اکسیژن شده بودم، منتهي جرات نمیکردم پتو رو بردارم. آخر هم حواسم رو سمت ِ چیزایي که دوست دارم پرت کردم ُ پتو رو برداشتم و از اتاق فرار کردم.

طنیـــــــــــن
طنیـــــــــــن

و من یادم هست تصویری از نمیدانم چند سالگی ام .. همان موقه که 14 سالگی هایم تیر کشیدند.. من تمام هفت سالگی هایم را به تختی دونفره زنجیر کردم.. و آن وقت تمام فحش های ک دار را یاد گرفتم .. به فاحشه های شهرمان سلام کردم.. نشستم بالای سر خودم کامو خواندم و فلسفه بافتم .. یادم هست آن روز بوی گند ِ صدها جنازه تمام وجودم را گرفته بود و از صفحه ی حوادث روزنامه صدای زار زدن زنی مرتب در مغزم میپیچید..

الهــــ ه
الهــــ ه

از خواب كه بيدار ميشدم اول از همه ميرفتم موهاي قارچيمو با چشاي نيمه باز شونه ميدم و اون تِل سرم رو هم ميزدم ! يه بار دختر داييم تل سرمو برداشت يهو شكوندش ! يه الم شنگه اي راه انداختم بيا و ببين !‌بابام اومد خونه من گريه كنان گفتم تلمو شكونده ! پول دادن بهم همانا و سكوت من همانا !