✔ عـلـ[بابا]ــی
باران باش و ببار ... و نپرس پیاله های خالی از آن کیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
با همهی بیسروسامانیام / باز به دنبال پریشانیام ... طاقت فرسودگیام هیچ نیست / در پی ویران شدنی آنیام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم در حلقه ی غم ها نشسته ، زبانم بسته و سازم شکسته ، وجودم پر ز شعر عاشقانه ست ، تو را می خواهم و این ها بهانه ست ... !
حُـجَّتـــ
سلام دوستان دنبالری !! من حجت محمدی خبر نگلار اعزامی از واحد دنبالر در مشهد !!! I LOVE YOU EMAM REZA
Samaneh Zaghari
خدایا این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند فکری کن... اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت...!
Samaneh Zaghari
مرگ چیست جز گذر از جهان،همچو یاران در دل دریا؛زنده به امید هم.دست نیاز یازیدن به سوی آنان رواست که لبریزند از عشق آن همیشه حاضر و زنده انددر جاودانگی حضورش.در این جام آبگینه ی الهی یکدل و یکرنگند،همزبان و همراه. " این است صفای یاران که گر تو گویی بمیر،دست یاری و الفتشان همواره پا بر جاست؛چه،جاودانه اند" (ویلیام پن)
Samaneh Zaghari
مترسك انقدر دست هايت را باز نكن،كسي تو را در آغوش نميگيرد...ايستادگي هميشه تنهايي دارد...!
amirali
از یه عاشق شکست خورده پرسیدم:بزرگترین اشتباه.گفت عاشق شدن..بزرگترین شکست:گفت شکست عشق..بزرگترین درد گفت:از چشم معشوق افتادن.بزرگترین غصه:یه روز چشمای معشوق را ندیدن..بزرگترین ماتم:در عزای معشوق نشستن..قشنگترین عشق:شیرین و فرهاد..زیباترین لحظه:در کنار معشوق بودن..بزرگترین رویا:به معشوق رسیدن..گفتم بزرگترین آرزوت :اشک تو چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت:مرگ............
amirali
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
ویدا
روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟! خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟ آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و... خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!... بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد . اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : « کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند » . و هم او در جایی دیگر می گوید : « آنکه ترانه زاری کشت می کند ، تباهیدن زندگی اش را برداشت می کند » .