بهار
هرگزتو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري...
بهار
هرگز به چيزي آن مقدار عشق نورزيد كه نتوانيد شاهد مرگش باشيد
حمیدآقا موج مثبـシ دنبالر
حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه است
فردایی دیگر
یه پیرزن نا بینا بود ...همیشه وقتی سوار تاکسی میشدم اونم بود کلی باهم حرف میزدیم ..بعضی وقتا خوردنی میداد بهم مثلا نقلی ...تخمه ای .. ..همیشه هم نمیذاشتم کرایه شو بده کلی با هم شوخی میکردیم تو اون مسیر حتی خیلی کوتاه ...از بس دوسش داشتم ....ولی اسمم رو حتی نمیدونست ...خانوادشون رو دورادور میشناختم تقریبا حوالی خونه مادر بزرگینا زندگی میکردن....میدونستم کیه اما اون نه...چند وقت پیش وقتی امانتیشو خدا طلب کرد ازش ....رفتم مراسم خاکسپاریش و شرکت کردم ..وقتی دستمو دراز کردم به فاطمه نوه دختریش دست بدم ..مادر فاطمه گفت شما رو خیلی دوست داشت ..ازتون خیلی تعریف میکرد ..گفتم من ؟ ولی منو از کجا میشناختن ..گفت اره ..همون بار اولی که شما رو دیده بود اومد خونه و گفت امروز نوه دختری خدابیامرز خانوم راد رو دیدم ,چقدر این دختر شبیه مادر بزرگشه ... .. .., من اون لحظه بغض گلومو گرفته بود فقط ....مادر فاطمه گفت مادرم خیلی خوب حس میکرد ..خیلی .....
فردایی دیگر
امروز وقتی دنبال بازی برگ های پاییزی دیدم ...بازم کتابامو گذاشتم روی نیمکت ....نشستم و کلی نفس کشیدم ..نشستمو کلی نگاشون کردم ..نشستمو کلی نوشتم ... اخرشم وقتی سرمو بلند کردم ..چنتا از این برگای شیطون و نارنجی رو دیدم از ترس بقیه خودشون انداخته بودن بغل من ...بعدشم با اولین باد ارومی که اومد پریدن پایین و دوباره دنبال دوستاشون دویدن ....................خیلی خیلی امروز هوا خوب بود ...
فردایی دیگر
هنوزم دارن دنبال بازی میکنن ...هنوزم هیشکدوم اون یکی رو نگرفته ...میدونم نمیگیرن ...همو نمیگیرن ....انگاری قانون دنبال بازیِ پاییزیِ برگای خشک و نارنجی ,نگرفتنه ...شایدم نمیتونن ..یا نمیشه ,که هیچ باری اون پشتیه به جلوییه برسه ...من که هیچ وقت ندیدم تو دنبال بازی پاییزیشون, برگای زرد و نارنجی به همدیگه برسن ..اخر بازیم که میشه یه جا اروم کنار هم می ایستن اما به هم نمیرسن ..همدیگه رو نمیگیرن ......
هرگزتو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 18 ساعت و 30 دقيقه قبلهرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
واگر نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه قلب تو از عشق من دست مي كشد
ونه من ازعشقت رو گردان ميشود
سوگند كه وجود تو در سرنوشتم، نوشته شده
واگر با مژگا نت اشاره اي كني
فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولا ني است
وقلبم در آرزوي تو مي سوزد آنگاه كه از برابرديدگانم دور مي شوي
خورشيد وجودت پنهان ميگردد وابرهاي غم واندوه مرا در بر مي گيرند
وبه دنياي غريبي مي بر ند هميشه در قلبم حضور داری