✔ عـلـ[بابا]ــی
انسان ؛ حر[!]ت زده می شود، خوانده می شود، ترانه می شود، به یاد می ماند … و گاهی ناله ایست که تنها خاک، خوب می فهمدش … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من خسته نیستم ... دیریست خستگیام تعویض گشته است به درهمشکستگی ... من خسته نیستم ،درهمشکستهام ... این خود امید بزرگی نیست؟ ! ... / [نصرت رحمانی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو نیستی ... که ببینی !... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
نردبامی که به اندازه دلتنگی من قد بکشد ... پشت دیوار کسی یافت نشد ... تکیه بر حسرت خود خواهم زد ! ... /
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
توسط موبایل در
بروبکس توییت
خسته که باشی چه تنها میشوی؛خسته ام....
سوزان
من و ایران توییتی ها به دنبالر معرفی کردن سلـــــــــــــــــــام
✔ عـلـ[بابا]ــی
من و تو میدانیم کز پی هر تقدیر ، حکمتی می آید ... من و فرسایش دل ، تو و تصمیم و مکان ، ما و تقدیر و زمان ... چه شود آخرِ دلتنگیها ! خدا می داند ! . . . /
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم / همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم / حسرت رد شدن ثانیه های کوچک / فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم / تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب / آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم / ! ... /
ali
نه،لازم نیست شمعها رو روشن کنی! تمام درها بسته ان... آیا دری باز مونده؟؟؟ لازم نیست تو تاریکی تنها باشم،ملکه شب کنار منه! هنوز درها بستس؟؟؟ مردم یا زنده...! به آینه نگاه کن! نمیدونم چطور باید وایسم،من از سایه خودم میترسم! چاقو تو دستم! با مرگ میرقصم! مثل شیر یا خط... مردم یا زنده...!؟ پنجره... خود انتخاب من،پنچره... من توی قصر بی کسی هام از درای بسته میترسم...! . (علی پاک نژاد)
فردایی دیگر
امروز برگشتتنی ...وقتی کنار یه جوب یا همون جوی قدیمی ..وایساده بودم ...باخودم فکر میکردم اگر گوشیم بیافته الان چطور میتونم درش بیارم ...نه که اب داشت نه ...خالی و خشک بود ..ولی بابت این عمقش .....از قضا هنوز فکرم تموم نشده بود که گوشیم از دستم افتاد تو جوب......