MOHAMMAD REZA
یک بار رضاشاه میشنوه که عسکرگاریچی کرایه زیاد میگیره.خودش رو به شکل یه سرباز درمیاره سرشو میتراشه و میره سوار گاری عسکر میشه بعد سر صحبت وا میکنه و میگه: چقدر کرایه میگیری؟ میگه: حدس بزن، رضاشاه میگه: 2 قرون میگیری؟ میگه: برو بالاتر، میگه 4 قرون، میگه برو بالاتر، میگه: یه تومن میگیری؟میگه برو بالاتر میگه: 2 تومن؟ میگه: برو بالاتر، میگه: 5تومن؟! میگه همینجا واستا بزن قدش،
MOHAMMAD REZA
به حيف نون میگن می خوای چند تا بچه داشته باشی؟ میگه 5 تا. میگن چرا 6 تا نه؟ میگه تو اخبار گفتن ازهر 6 تا بچه یکیش چینیه!
MOHAMMAD REZA
مشتري: « اين كت چند است؟» فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.» مشتري: « واي! اون يكي چي؟» فروشنده: « دو تا واي!»
MOHAMMAD REZA
معلم: بگو به غير از اكسيژن چه چيزهايي در هوا وجود دارد؟ شاگرد : آقا اجازه، كلاغ ، مگس ، پشه !!!!
MOHAMMAD REZA
فری کنکور داشته میره سر جلسه، سوالها رو که پخش ميكنند، اول يك پنج دقيقهاي مبهوت به سؤالا خيره ميشه!!! بعد يك بیست پنج تومني از جيبش درمياره شروع ميكنه تند تند شير يا خط كردن و پاسخ نامه رو پر كردن. بعد 40-50 دقيقه يارو ممتحنه ميبينه فری خيس عرق شده!!! هي داره يك سكه رو ميندازه بالا ، زير لب فحش ميده. ميره جلو ميپرسه: داري چيكار ميكني؟ ميگه: همه سوالا رو جواب دادم، دارم جوابامو چك ميكنم
MOHAMMAD REZA
حیف نون با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه مي دونستم اينقدر نزديكه با ماشين ميومدم!
MOHAMMAD REZA
اقای مورگان مرده بود. قبل از اینکه تابوتش را داخل قبر بگذارند یکی از دوستانش درب تابوت را باز کرد و چند سکه انداخت توش. کشیش ازش پرسید: فکر میکنید این سکهها به دردش بخوره. ـ اره فکر میکنم پول چند تا بطری آبجو بشه! ـ ولی اونجا آبجوئی وجود نخواهد داشت پسرم. ـ فکر نکنم مورگان بتونه بدون آبجو اونجا طاقت بیاره.
MOHAMMAD REZA
دختر جوانی روی نیمکت پارک نشسته داشت با حالتی اندوهبار گریه میکرد. شخصی شیک پوش که به طور اتفاقی از اونجا رد میشد دلش به حال دختر سوخت و با حالتی دلسوزانه به طرف دختره رفت و به او گفت: دختری به این خوشگلی، با این لباس شیک، تو این روز قشنگ که گریه نمیکنه! گریه نکن عزیزم بگو مشکلت چیه شاید بتونم حلش کنم هیچ گرهای نیست که وا نشه. ولی انگار نه انگار دختره باز هم به گریهکردن ادامه میده. طرف که میخواست به هر ترتیبی که شده دختره را اروم کنه. جلو میره و پهلوش روی نیمکت میشینه و دستش را رو شونه دختره میزاره و میگه: بهم نمیگی چرا داری گریه میکنی؟ دختره با گریه بهش گفت: آخه نیمکتها را تازه رنگ کردهاند!
MOHAMMAD REZA
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.
معلم هم داشت همه بچهها را تشویق میکرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.
یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.
MOHAMMAD REZA
غضنفر از تاکسی پیاده می شه در و محکم می بنده، و می گه: پدر سگ خودتی! راننده میگه: من که چیزی نگفتم. غضنفر می گه: بعدا که می گی
MOHAMMAD REZA
غضنفر سر سفره داد می زده می گفته: بربری بدین! بربری بدین! بهش میگن چی شده؟ ، میگه: آب تو گلوم گیر کرده
MOHAMMAD REZA
به غضنفر می گن شغلت چیه؟می گه:یه اطلاعاتی هیچ وقت شغلشو به کسی نمی گه
MOHAMMAD REZA
یــارو داخل آسانسور میشه ،میبینه روش نوشته " ظرفیت هشت نفر " با بی تحملی میگه : حالا کی حوصله داره منتظر اون هفت نفر دیگه وایسه .
MOHAMMAD REZA
دخترها هر چقدر هم كه با هم فرق داشته باشن تو يه چيزي مشتركن....اونم اينه كه همشون ميگن كه با بقيه فرق دارن!
MOHAMMAD REZA
از اشعار سهراب سپهري مي توان نتيجه گرفت : 1. سهراب زن ذليل بوده (زندگي شستن يك بشقاب است) 2. سهراب شب ها جاشو خيس مي كرده (زندگي تر شدن پي در پي)