دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

عادت ماست که بی باده و مِی مست شویم
فارغ از میکده و هرچه در آن است شویم
عادت ماست که بی وقفه به دریا بزنیم
مشکل خویش به پیشانی فردا بزنیم
عادت ماست که با اهل وفا یار شویم
رشته زلف بگیریم و وفادار شویم
نحوۀ ارسال مطلب از طریق پیامک به گروه میکده :

1- ابتدا صفحه پیامک خود را باز کنید.
2- سپس قبل از نوشته مورد نظرتون داخل کروشه عدد شناسه گروه که عدد 303 می باشد را وارد کنید. بصورت [303]
3- پیامک را به شماره 30007650004444 ارسال کنید
4- لایک به گروه

جزئیات گروه

شناسه 303
وضعیت فعال
- گروه عادی
- دارای مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 29664 پست
عضو 941 کاربر
طرفدار 84 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 7
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 10
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 4

کاربران گروه

(937 کاربر)

مدیران گروه

(5 مدیر)

برچسب‌های کاربری

میکده
شناسه‌: 303 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
هیــــــــــوا
هیــــــــــوا
در میکده

رو به هر کس میکنی...نارو میزنه...پشت میکنی خنجر میزنه...خدایا به کدوم طرف وایسم؟

هیــــــــــوا
هیــــــــــوا
در میکده

همین آغوش هرزه..سجده گاه بوسه های مقدست بود...رفتنت معنی واژه ها را هم بر گرداند؟...

اميررضا
اميررضا
در میکده

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: "مامان! مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!" مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی کجاست؟" و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: "تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

اميررضا
اميررضا
در میکده

در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن. در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر. با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
اميررضا
اميررضا
در میکده

جانم باش تا به لبم برسی... می خواهم همه ببینند، با تو جان به لب شدم....!!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
هیــــــــــوا
هیــــــــــوا
در میکده

بر "تن"م بتاب آنچنان که یخهای این همه نبودنت "آب "شود....

اميررضا
اميررضا
در میکده

اگه علی دایی شعار تولید ملی رو پاس میداشت؛ و به جای پرادو، پراید سوار میشد، الان تو قطعه قهرمانان بهشت زهرا بود..! .

اميررضا
اميررضا
در میکده

پسرک جلو میرود و با التماس میگوید: خانم، تو رو خدا یک گل بخرید، زن در حالی که گل از دستش میگرفت، نگاه پسرک روی کفش زن افتاد... پسرک: چه کفشهای قشنگی داری... زن خندید و گفت: برادرم خریده.... دوست داشتی جای من بودی؟! پسرک محکم جواب داد : نه ...دوست دارم جای برادرت باشم، تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم!!

هیــــــــــوا
هیــــــــــوا
در میکده

هیزمهای خاطراتت را یکی یکی در شومینه ی یادم میسوزانم...هنوز هم گرمم میکنی...

هیــــــــــوا
هیــــــــــوا
در میکده

دیشب سر درد داشتم یک ساعت زودتر از رهام خوابیدم...الان تو خونه یه چرخ زدم عواقبشو دیدم...شکرا رو تو آشپز خونه ریخته...روزنامه رو ریز ریز کرده تو تموم خونه...یه کاسه سوپ رو رو تختی ریخته ...صندلیش رو تخت بود...دوچرخش چپ شده تو اتاق خواب ...دو جعبه دستمال کاغذی ریز ریز رو مبلا...و....ادم سرسام میگیره از دست این بچه...

هیــــــــــوا
هیــــــــــوا
در میکده

وقتی میخوام از تو بگم...تمام حرفای سادم شعر میشه و...

هیــــــــــوا
هیــــــــــوا
در میکده

@اميررضاقلبت را که داشته باشم دیگر هیچ نمیخواهم...فراموش میکنم سرمای زمستان چطور خشکاندم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
اميررضا
اميررضا
در میکده

گفتی فراموش کردن کارساده یست؛ توفراموش کن،من این ساده ها را بلد نیستم..

اميررضا
اميررضا
در میکده

بیا جایمان را با هم عوض کنیـم… دلـم لک زده برای اینکه........ کسی عاشقم باشد!

این ارسال را بازنشر کرده است.
اميررضا
اميررضا
در میکده

خــوب کـه فــکر مـیکنــم مـیبینـــم آن روزهـا هـم هیــچ چیـزمـان بــه هـم نمـی خــورد.. درســت مثـل حـالا کـه هیــچ چیـزمـان بــه هـم نــمـی خــورَد ، مــگر حـال مـان، از هــ ـم...