هیــــــــــوا
رو به هر کس میکنی...نارو میزنه...پشت میکنی خنجر میزنه...خدایا به کدوم طرف وایسم؟
هیــــــــــوا
همین آغوش هرزه..سجده گاه بوسه های مقدست بود...رفتنت معنی واژه ها را هم بر گرداند؟...
اميررضا
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: "مامان! مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!" مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی کجاست؟" و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: "تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!
هیــــــــــوا
بر "تن"م بتاب آنچنان که یخهای این همه نبودنت "آب "شود....
اميررضا
اگه علی دایی شعار تولید ملی رو پاس میداشت؛ و به جای پرادو، پراید سوار میشد، الان تو قطعه قهرمانان بهشت زهرا بود..! .
اميررضا
پسرک جلو میرود و با التماس میگوید: خانم، تو رو خدا یک گل بخرید، زن در حالی که گل از دستش میگرفت، نگاه پسرک روی کفش زن افتاد... پسرک: چه کفشهای قشنگی داری... زن خندید و گفت: برادرم خریده.... دوست داشتی جای من بودی؟! پسرک محکم جواب داد : نه ...دوست دارم جای برادرت باشم، تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم!!
هیــــــــــوا
هیزمهای خاطراتت را یکی یکی در شومینه ی یادم میسوزانم...هنوز هم گرمم میکنی...
هیــــــــــوا
دیشب سر درد داشتم یک ساعت زودتر از رهام خوابیدم...الان تو خونه یه چرخ زدم عواقبشو دیدم...شکرا رو تو آشپز خونه ریخته...روزنامه رو ریز ریز کرده تو تموم خونه...یه کاسه سوپ رو رو تختی ریخته ...صندلیش رو تخت بود...دوچرخش چپ شده تو اتاق خواب ...دو جعبه دستمال کاغذی ریز ریز رو مبلا...و....ادم سرسام میگیره از دست این بچه...
هیــــــــــوا
وقتی میخوام از تو بگم...تمام حرفای سادم شعر میشه و...
اميررضا
گفتی فراموش کردن کارساده یست؛ توفراموش کن،من این ساده ها را بلد نیستم..
اميررضا
خــوب کـه فــکر مـیکنــم مـیبینـــم آن روزهـا هـم هیــچ چیـزمـان بــه هـم نمـی خــورد.. درســت مثـل حـالا کـه هیــچ چیـزمـان بــه هـم نــمـی خــورَد ، مــگر حـال مـان، از هــ ـم...