˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
..من بلبل آن گلم که در گلشن راز ..پژمرده شد و منت شبنم نکشید
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
..بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی....از این کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی ..
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
ابر چشمام پر ابره ای خدااا ... وقتشه دوباره بارون بزنه ...
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
لحظه های بی تو بودن ... می گذره ... اما به سختی ....
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
تو خیالم ... توی خوابم ... پا به پام بازم تو هستی ....
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
بلای عشق را جز عاشق شیدا نمی داند.... به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
هر که را عشق نباشد نتوان زنده شمرد ....وآن که جانش ز محبت اثری یافت نمرد
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
..دست وپایی می توان زد بند اگربردست وپاست ..وای بر جان گرفتاری که بندش در دلست
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
..با فراغت تو شکستی دل من، می ترسم! ..خرده های دل من در کف پایت برود
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
آتش بگیر، تا که بدانی چه میکشم .... احساسِ سوختن، به تماشا نمیشود
سمن
بینوایی هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی از طلا بود و دیگری از نقره. اما او همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد! داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می آمدند و دو سکه طلا و نقره به او نشان می دادند و او همیشه نقره را انتخاب می کرد، مردم او را دست می انداختند و به حماقت او می خندیدند. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه او را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد. او را به گوشه ای دنج از میدان کشید و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. گدا پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم! شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام! بدان که اگر کاری می کنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که مردم تو را احمق پندارند!
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست .... نيمه جاني است درين فاصله قربان شما