˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
قيصر امين پور، شاعر نامدار معاصر ايران ، بامداد روز سه شنبه در 48 سالگي در بيمارستان دي تهران درگذشت. امين پور بر اثر مشكلات كبد و كليه و بيماري هاي ناشي از تصادف سال 1378 در شمال ايران همواره طي اين سال ها رنج مي برد. وي افزود: براي درمان بيماري حتي به خارج از كشور اعزام شده بود. قيصر امين پور متولد دوم ارديبهشت 1338 در گتوند دزفول (خوزستان)، تحصيل را در مكتبخانه آغاز كرد و پس از اتمام تحصيلات ابتدايي در گتوند، راهي دزفول شد. دوران راهنمايي و دبيرستان را نيز در اين شهر به پايان رساند و پس از پذيرفته شدن در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران در سال 1357 راهي پايتخت شد. امين پور يك سال بعد پس از انصرف از رشته دامپزشكي و ورود به دانشگاه تهران، در شكل گيري حوزه انديشه و هنر اسلامي در حوزه هنرى با افرادى چون زنده ياد سید حسن حسینى، زنده ياد سلمان هراتى، محسن مخملباف، حسام الدین سراج، محمدعلى محمدى، یوسفعلى میر شكاك، حسین خسروجردى و... همكارى داشت. وي طي سال هاي 1360 تا 1371 دبير شعر هفته نامه سروش و همچنين سال ها به اتفاق بيوك ملكي و فریدون عموزاده خلیلی ، سردبيری سروش نوجوان را برعهده داشت.
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
یادت پرچم صلحی ست میان شورش این همه فکر.........
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
هر وقت دلم میگرفت بادوست خوبم "سایه" صحبت میکردم... آه امروز هوا ابریست...
آزاده ایــرانی
میوه ِ کودوم بآغِشو برَم گآز بزَنَم که بندآزَتَم بیرون ؟
آزاده ایــرانی
شنیدید که میگن : اونی که گریه می کنه ، یه درد داره. اما اونی که میخنده هزار تا! من میگم : اونی که میخنده هزار تا درد داره ولی اونی که گریه میکنه به هزار تا از دردهاش خندیده , اما جلوی یکیشون بدجوری کـــــــــــم آورده...
آزاده ایــرانی
میز کهنه! دلت چرا گرفته است؟ مرا هم دور می اندازند.... دو سوی تورا گرفته اند... دو سوی مرا هم خواهند گرفت... به آغوش می آورند ... به دوش می برند... همین است زندگی...
بی هیچ اسمی میشه عاشق شد .. بی هیچ ردّی از خدا رو خاک
14 سال و 2 ماه و 18 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبلمن سالها عاشق شدم بی او .. یک حسِ بی تفسیر وحشتناک
.
من عاشق رفتار های تو .. این ترس بیاندازه از دینم
تو عاشق چیزی که پنهونه .. من عاشق چیزی که میبینم
.
بی هیچ اسمی می شه عاشق شد .. جادوی این دلداگی کم نیست
تا سیبهای کال بی تابند .. حوّای من! تقصیر آدم نیست
.
دور از تو افتادم ولی هر شب .. حس میکنم بسیار نزدیکی
خاموش شد فانوس من ای کاش .. عادت نمیکردم به تاریکی
.
بی هیچ اسمی میشه عاشق شد .. بی هیچ نامی از تو یا از من
بیدار کن این ترس پنهونُ .. این عادت هر روزه رو بشکن
.
عبدالجبار کاکایی