محمّدحسین
وای بر آن دل که درد عشق ندادی / حیف بر آن جان که داغ شوق نهشتی
باران بهاری
در آی از درم ای صبح آرزومندان / که سوخت شمع من از انتظار خندۀ تو
محمّدحسین
عمری است کز تو دورم و زان دل شکستهام / نی از توام سلام و نه از دل خبر رسید // از دست آنکه دست به وصلت نمیرسد / جانم ز لب گذشت و به بالای سر رسید
باران بهاری
یارب این بزم چه بزم است که از گریه و آه / غم پروانه ندارد سر سودایی شمع
محمّدحسین
سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی / دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
باران بهاری
در گرفتاری ست اندک التفاتی بی شمار / می زند پهلو به شاخ گل گیاهی در قفس
...غزلواره ...
هنوز از آبشار دیده دامان رشک دریا بود /// که ما را سینهی آتشفشان آتشفشانی کرد ......
باران بهاری
ماه عیدم در غبار از چشم پنهان گشته است / تا به ساحل کشتی ام زین بحر بی پایان شده
...غزلواره ...
و گر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری /// دلازاری دگر جوید دل زاری که من دارم .....
باران بهاری
یوسف مصری کزو چشم جهانی روشن است / از فراموشان بود در گوشۀ زندان تو
...غزلواره ...
ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم /// نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی .......
باران بهاری
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست / تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
...غزلواره ...
تا کی چو باد سربدوانی به وادیم ///ای کعبهی مراد ببین نامرادیم ///دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار ///گویی چراغ کوکبه بامدادیم/// چون لالهام ز شعلهی عشق تو یادگار/// داغ ندامتی است که بر دل نهادیم.....
محمّدحسین
محتاج نیاز دل عشاق چرا شد/ حسن رخ خوبان، که همه مایهٔ ناز است؟// عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید/ ناز است به جایی و یه یک جای نیاز است// در صورت عاشق چو درآید همه سوز است/ در کسوت معشوق چو آید همه ساز است//
...غزلواره ...
با عزیزان نیامیزد دل دیوانه ام /// در میان آشنایانم ولی بیگانه ام .......