paniz
پای من خسته از این رفتن بود قصه ام قصه دل کندن بود دل که دادم به یارم دیدم راهش افسوس جدا از من بود . . .
paniz
غم ، مرا انتخاب کرد
من ، تو را
تو ، رفتن را
آسوده برو ! دلواپس نباش
من و غم و یادت تا ابد با هم هستیم
paniz
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست ...
paniz
این هم از عمری مستی کردنم سالها شبنم پرستی کردنم ای دل زهر جدایی را بخور چوب عمری با وفایی را بخورای دل دیدی که ماتت کردو رفت بوسه بر خاطرات کردو رفت من که گفتم این بهارافسردنیست من که گفتم این پرستو رفتنیست...
paniz
من صبورم اما ... بی دلیل از قفس کهنه ی شب میترسم بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم
paniz
باز باران با ترانه، ميخورد بر بام خانه... خانه ام كو؟ خانه ات كو؟ آن دل ديوانه ات كو؟ روزهاى كودكىكو؟ فصل خوب سادگىكو؟ يادت آيد روز باران گردش يك روز ديرين..؟ پس چه شد ديگر،كجارفت خاطرات خوب و رنگين؟ در پس آن كوى بن بست در دل تو،آرزوهست؟ كودك خوشحال ديروز غرق درغمهاىامروز! ياد باران رفته از ياد آرزوها رفته بر باد... باز باران،باز باران ميخورد بربام خانه بى ترانه! بى بهانه! شايدم گم كرده خانه...
paniz
یه جایی هست که دیگه کم میاری از اومدنا رفتنا شکستنا جایی که فقط میخوای یکی باشه یکی بمونه نره واسه همیشه کنارت باشه من الان اونجام...! تو کجایی؟
paniz
نمی خواهم خدایم بیکران باشد..... نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان نمی خواهم خدایم بیکران باشد نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان، نمی خواهم که باشد این چنین آخر خدا را لمس باید کرد ... نگو کفر است خدا را می توان در باوری جا داد که در احساس و ایمان غوطه ور باشد خدا را می توان بویید و این احساس شیرینی است ... نگو کفر است که کفـــــــــــــــر این است که ما از بیکران مهربانی ها برای خود خدایی لامکان و بی نشان سازیم خدا را در زمین و آسمان جستن ندارد سودی ای آدم (؟!) تو باید عاشقش باشی و باید گوش بسپاری به بانگ هستی و عالم که در هر خانه ای آخر خدایی هست ... نگو کفر است اگر من کافرم ! باشد نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم که ترسی باشد از او در دل و جانم ... نگو کفر است که سوگند یاد کردم من به خاک و آب و آتش بارها ای دوست خدا زیباترین معشوق انسانهاست... خدا زیباترین معشوق انسانهاست
paniz
شاید دل من عروسکی از چوب است مثل قصـــــه ی پینوکیــو محبوب است اما چه دماغـــــــــــی داره این بیچاره از بس که نوشته: "حال من هم خوب است.!!"*
paniz
چه رسم جالبی است !!! محبتت را میگذارند پای احتیاجت … صداقتت را میگذارند پای سادگیت … سکوتت را میگذارند پای نفهمیت … نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت … و وفاداریت را پای بی کسیت … و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!
paniz
هر شب مرا با خود میبری میبری به جایی که تاریک است و روشنایی آن تویی هرشب مرا به اوج میبری میرسیم به جایی که نگاهت همیشه آنجا بود ما یکی شده ایم با هم همیشگی شده عشقمان، بگو از احساست برای من… همیشه میگویم تو تا ابد برایم یکی هستی ، یکی که عاشقانه دوستش دارم ، یکی که برایم یک دنیاست…. دنیای زیبایی که درون آنم ببین یک دیوانه دائم نگاهش به چشمان توست ، من همانم!
paniz
حالا اشک هایم هم شبیه تو شده اند.....گریه که میکنم نمی آیند
paniz
این روزها.دلم.اصرار دارد فریاد بزن.! اما .من جلوی دهانش را .میگیرم...! وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد ! این روزها من خدای سکوت شده ام ! خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی ِ دنیا . خط خطی نکند
paniz
اینطور که تو هر شب میآئی سخت می شود دل کندن از بستر دست از سر خواب هایم بردار تا زندگی کنم