ZѼ Ȟ Я Ȝ
تمام قصد من از اين آمدن رفتن بود /حالا كه بسته ي خواسته ي مرا امروز باز كردي و دلي در آن نبود /حالا كه زنانگي ات تحريك شده و دستانت به اعتياد من رو آورده /حالا كه ميخواهي انگشتانت را به جنون وادار كني و تنم را خط كشي كني براي عبور شهوتت /حالا كه پوست مي اندازي كه ببينمت ...مثل رنگ ارغواني نبودنم كه تو ساختي اش /من فقط براي رفتن كوك مي شوم
ZѼ Ȟ Я Ȝ
دوستم داشت دروغ مي گفت هر بار که به سراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر به ديگری داری تو را می بخشم . و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسی ندارم. تا اينکه يک روز با گريه به سراغم آمد . گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل به ديگری دارم. ... ... خنده تلخی کردم و گفتم من هم به تو دروغ گفتم تو را نمی بخشم !!!!