sara
ای مترسک آنقدر دستهایت را باز نکن کسی تو را در اغوش نمیگیرد... ایستادگی همیشه تنهایی می آورد.
sara
عقربه ها بر سرم پتک شده است چرا دلم می لرزد من توان ایستادن ندارم دستانم یارای نوشتن ندارد خدایا نمیدانم روحم را در کجا گم کرده ام .. ..
sara
گاهی گمان نمیکنی و میشود گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود گاهی گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود…
sara
دنیای این روزای من .............گاهى جلوى آينه مى ايستم... خودم را در ان ميبينم... دست روى شانه هايش ميگذارم.. و ميگويم : چه تحملى دارد... دلت...!
sara
یه حرفایی همیشه هست ...........گاهے فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیرے گوشه اے... گوشه ترین گوشه اے ڪ ِ مے شناسے بنشینے و" فقط" نگاه ڪُنے... چقدر دلت برای یڪ "خیالـ ِ راحتـ " تنگ مے شود...
sara
خدا... آن حـــــــــس زیبایست که در تاریکی صحرا زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را یکی همچون نسیم دشت می گوید کنارت هستم ای تنهــــــــــــا...
sara
خدایــــا خورشیدت را به من قرض میدهی؟ از تو که پنهان نیست... سرزمین خیالم ، سالهاست یخ بسته است...!!!
sara
هیـــــــــــــــــچ... انتظاری از کسی ندارم و این نشان دهنده ی قدرت من نیست... مسئــــــــله،خستگی از اعتمادهای شکسته ست...!!!
sara
اضطراب لحظه ها دیوار اعتماد را چنگ میزنند... و وقتی وزش حرف های نامفهوم باد به صورت زندگی خورد تازه فهمیدم که عمر ســـــــرد ما نه فرصت پرواز آشنایی داشت و نه شنیدن افسانه ی حـــــــــوا
sara
هرچه می روم، نمی رسم گاهی با خود فکر می کنم نکند من باشم، کلاغ آخر قصه ها...!
sara
من گاهی اوقات به آرامش عمیق سنگ حسادت میکنم. چقدر خیالش آسوده است چقدر تحمل سکوتش طولانی ست چقدر...
sara
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت... لیک شعری نسرود نه که معشوقه نداشت، نه که سرگشته نبود، سالها بود که دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود...
sara
روزگار آنچنان شاهرگ کلامم را برید که سکوتم بند نمی اید...
sara
اگر با گرگ ها زندگی می کنی زوزه کشیدن را بیاموز.من در روزگاری زندگی می کنم که که فقط خدایش ازپشت خنجر نمی زند.