سید قاسم
نگاری مست و لایعقل چو ماهی // درآمد از در مسجد، پگاهی
سید قاسم
سلامی به گرمی آفتاب،صبح همگی بخیر و خوشی
سید قاسم
دریاب دمی كه با طرب می گذرد // این قافلة عمر عجب می گذرد
سید قاسم
یک مرد یزدی بر خری سوار بود و پسرش پشت سر خر راه میرفت و خر را میراند. حوالی ظهر شد، پسر تکه نانی از جیب خود درآورد و در دهن نهاد و همچنان که طی طریق میکرد، نان را هم میخورد. پدر در این وقت خواست از پسر چیزی سؤال کند. او را به اسم خواند. پسر فوراً جواب داد: «بله» و البته چون دهن را باز کرد که بله بگوید، لقمه از دهنش بیرون افتاد. پدر درحالی که خشمگین به نظر میرسید با لهجه غلیظ یزدی گفت: ـ بله و زهرمار! چه موقع بله گفتن است؟ به جای بله، بگو «هون» که هم جواب مرا داده باشی، هم نانت را خورده باشی و هم خرت را رانده باشی!
سید قاسم
عشق فقط عشق شیرازی . . . . . . . . . . نه دختره حال داره ناز،کنه نه پسره حال داره ناز بکشه، تازه جفتشون هم حال ندارن بهم بزنن و دنبال یکی دیگه بگردن
سید قاسم
نمیخواهند چون خر را بگیرند // محبت کرده پالان را گرفتند
سید قاسم
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻮﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺭﻩ ﭼﻲ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻩ ؟؟؟!
سید قاسم
مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را // ز رقيب ديوسيرت به خداي خود پناهم