سید قاسم
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت:
سید قاسم
در دادگاه از امیر عباس هویدا سوال شد که در این ۱۳ سال که نخست وزیر بودی چه غلطی کردی؟! ایشان یک خودکار بیک از جیب کتش در آورد و گفت: در ابتدای دوران نخست وزیری من، قیمت این خودکار ۵ ریال بود و تا پایان آن که ۱۳ سال طول کشید ۵ ریال باقی ماند... اما خیلیها بهش خندیدند و معنی حرفش رو نفهمیدند...!
سید قاسم
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﯿﺪ ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺑﺪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯿﺪ، ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻫﯿﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺭﻧﺞ ﺷﻤﺎ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﺩ
سید قاسم
هر وقت عصـــبانی بودی .. خواستی به طرفت مسیج بزنی .. اول پنج دقیقه گوشیتو بنداز اون ور بعدش اگه خواستی بفرست !! یه حرفایی رو توی عصبانیت میزنیم که هیچ وقت بخشیده یا فراموش نمیشه ...
سید قاسم
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت // که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
سید قاسم
دیوونه بازی می دونی یعنی چی ؟ یعنی وقتی کنارته یهو دماغشو بکشی چشماش پرِ اشک بشه بگه آخه مگه خل شدی ؟؟؟
سید قاسم
یکی دو شاهد کافی نیست میخواهم مقابل تمام مردم شهر بوست کنم تا همه شاهد عشقمان باشند...
سید قاسم
یک شیر هیچوقت خودش رو درگیر عقایدِ یک "گوسفند" نمیکنه..!
سید قاسم
دکتر نیستــم اما برایت ده دقیقــه راه رفتن روی جدول های کنار خیابان را تجویز میکنم تا بدانی تعادل چیز مهمی ست اما دیوانـه بودن قشنگ تر است ...
سید قاسم
وقتی باران می بارد،به جستجوی رنگین کمان باشید،وقتی تاریک است،به جستجوی ستارگان.
« نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
13 سال و 21 روز و 1 ساعت و 20 دقيقه قبل" شعله امید هرگز نباید خاموش شود. باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم."