سید قاسم
می نوش و گلی بچین، كه تا در نگری/گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است
سید قاسم
دوستت دارم طراوت می دوزد بر پیراهن تنهایی
سید قاسم
نمیدونم چه رمزیه لامصب بعضیا میگن “عزیزم” انگار فحش دادن ولی بعضیام هستن به آدم میگن “زهر مار” انگار دنیا رو به آدم دادن…
سید قاسم
باز هم از یاد تو ، شعله به پا خواسته / آتش سرخش ز نور ، قلب من آراسته/زردی روی مرا ، نیک تماشا نما / شمع وجود من از دوری تو کاسته . . .
سید قاسم
هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد خوش به حال تو که خودت را راحت کردی یک خط کشیدی تنها ، آن هم روی من
سید قاسم
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد،آبی آسمان که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست.
سید قاسم
دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد،در عزایش گوسفندها سر بریدند...
سید قاسم
یه آدمایی هم هستند که هیچ وقت ترکت نمیکنن ولی بلدن کاری کنن تا خودت یواش یواش ترکشون کنی…
سید قاسم
نیرومندی انسان درونی اوست..... بیرونی ها را می شود از او گرفت..... اما درون که پر توان بود ، نوسانهای بیرون را ریز می کند ، نرم می کند و هموار!!!!!!!!
سید قاسم
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس // كجاست دير مغان و شراب ناب كجا
سید قاسم
شما باورتون میشه این نقاشیه؟؟!
سید قاسم
پيرمردي تنها در يکي از روستاهاي آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
سید قاسم
از وقتي شوخي اختراع شد.....ديگه هيچ حرفي توي دل كسي نموند!!!!