در اتاق عمل،باز و بسته شد : پدر جان متاسفم پسرتون .... دچار مرگ مغزي شده... قامت پدر شکست. مرگ همسرش باز برايش تداعي شد. دکتر او را به اتاقش برد آن سوي راهرو، خانواده ي بيمارقلبي، به انتظارنشسته بودند مادر، دست دخترش را مي فشرد : عزيزم... به خدا توکل کن لحظه اي بعد، دکتر به طرف اتاق عمل دويد. همه چيز براي عمل پيوند قلب آماده شد صداي گريه ي مردانه ي پدر با خنده ي مادر، ملودي عجيبي را رقم زد...
اینقد که قرائتی از قرآن نکته تستی و کنکوری در میاره ... ؛ . . . . . . . . . . . مدرسان شریف با اون عظمتش از کتاب درسی نمی تونست در بیاره …!! یه صلوات بفرستید
یه همکلاسی دختر داشتیم، طفلک خیلی ساده بود. یه روز باهاش قرار داشتیم واسه آزمایشگاه دیر رسیدیم. گفت چرا دیر کردین؟ دوستم گفت: سلف بودیم! - ساعت 4 عصر؟! سلف که الان تعطیله! داشتیم دیگا رو می شستیم! - دیگ؟! مگه شما باید بشورین؟! دیدم باور کرده زدم به لودگی: آره! هر ترم قرعه کشی می کنن یه بار تو ترم نوبتت میشه، ما پارتی داشتیم امروز شستیم. بعضیا بدشانسن شب امتحان نوبتشون میشه! آقا این رفت تو فکر... ف رداش دیدم عین ماده پلنگ زخمی اومد طرف ما! نگو بعد ناهار رفته تو آشپزخونه سلف التماس و زاری که بزارن دیگ بشوره! آشپزا فک کردن نذر داره یا خله، گذاشتن بشوره، بعد گفته: بی زحمت اسم منو از قرعه کشی خط بزنین، شب امتحان به من گیر ندین! اونا هاج و واج! قضیه رو گفته آشپزا ترکیدن )) سرآشپز سلف سر این جریان همیشه هوامونو داشت و ته دیگ و گوشت قلمبه میذاشت برامون....
عجب دل پری داری امید...
13 سال و 19 روز و 19 ساعت و 36 دقيقه قبل