من اونقدر عاشقت هستم ، که تو خنده اشک می ریزم حالا که دیگه تو نیستی ، همش از مرگ لبریزم دیگه هیچی نمی تونه ، تو رو به من برسونه نه حق خواستنو دارم ، نه اون می خواد که بمونه تو آغوش خودم هستم ، خودمو قرص می گیرم به یاد تو و آغوشت ، من امشب باز می میرم نمی دونم چی باید گفت ، وقتی که حالتو می پرسن فقط با چشمای گریون ، پناه می برم به بسته ی قرصم رسیدم آخر قصه ، دارم از غصـــه می میرم تو رویاهام منه عاشق ، هنوز دستاتو می گیرم@raha__lover
از امشب فقط آرزو می کنم ، تو هم مثل روزی عاشق بشی بفهمی چه دردی دارم می کشم ، تو هم عاشق یک دل سنگ بشی نگاهای سردش بسوزندت ، با چشمای گریون بهش خیره شی تو رویای آغوش اون باشی و ، هزار بار بمیری و باز زنده شی چقدر سخته رازه دلت موم شه ، اون که زندگیته ازت دور شه اونی که می گفت عاشق زارته ، بزاره بره عشق اون کور شه نتونی که از عشق اون بگذری ، غروری نمونه به پاش بشکنی با چشمای سردش بهت خیره شه ، بگه باید از من تو دل بکنی@raha__lover
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدن
نگاهی به سیره مولایم علی انداختم دیدم در طول تاریخ بیش از ان که او را دوست بدارن با اون جنگیدن از او کینه ها به دل گرفتن اما او علی هست بزرگ تاریخ انسان
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدن
عالی بود آرش مرسی .. واقعـا آه و دَم .. میشـه آدم .. ! : ) / من که راحت میفهمم اینو .... مرسی بازم : )
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 28 روز و 9 ساعت و 15 دقيقه قبل