رها
يادگار عاشقيت مرد تنها..... تنهايي را بايد با تمام وجود درك كرد...او توانست... امابي محابا به عشقش دل باخت اما زيبا... درون خاليش تازه پر شده بود كه ناگه....او هم رفت...بدون دليل بدون مقصود...رفت... حالا تنها شده شده بود....زخمهاي كهنه اش سر باز كرده بودند....زخمها از هر دردي بيشتر او را آزار مي داد... قامتش خميد...اما هنوز هم عشق را گدايي نمي كرد.... دست محبتش براي دلش نمي چرخيد...براي تسكين دردهاي عشقش بود..... يادگاري ها را نگه مي داريم تا لحظات...روزها...سالها را به خاطر خوشيشان ....به ياد بسپاريم... اما او يادگاري عشقش...زخمهاي قلبش را....براي عبرت خود از عشق نگه داشت...... آري تنها نمي توان زخمهاي هر دردي را دوا كرد.....اما او باز هم تنها ماند...ماند و ماند.....
این ارسال را بازنشر کرده است.
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 9 ساعت و 8 دقيقه قبل