اون همه #نگران ُ #دلتنگ بودی .. " لحظه به لحظه " .. !! ، یهو یاد ِ اون موقع هایی اُفتادم که حتی ی ِ #ثانیه هم دور نبودی .. ولی حالا چی ... ، حالا که ی ِ #مُرده فرض شُدم سخت ِ برام هضم این همه اتفاق .. انگار وسط ی ِ خیابون ِ دوطرفه وایسادم .. همه دارن میرن و میان اونم با نور بالا .. چشامو میگیرم که این همه بی اعتنایی واسه #عزیزترین کَست توی ِ زندگی یعنی چی ؟ .. ، یعنی من #بد کردم ..؟! قبول من بد .. ولی #تقاصم چقده ؟ .. هر #شب .. هر روز .. هر #لحظه ، کاش #فراموشی بگیرمُ این همه نجنگم .. نجنگم با دوتا دست ِ #پوچ ..
#وقتی عمیق فکر می کنم #همیشه به این نتیجه میرسم : خوب که چی..؟؟ هیچی قرار نیست #عوض بشه ..، #امروز از اون روزهایی بود که دقیقا به این نتیجه رسیدم و اصلا دیگه برام مهم نیست توی #زندگیم چیزی تغییر کنه یا نکنه..، به درک هرجور میخواد این زندگی پیش بره وقتی قراره همیشه یه #عالمه آه از ته دلت بکشی و هیچی هم تغییر نکنه..!!!،دوست ندارم نقاب یه #دُخدر قوی بزنم به صورتم اصلا هم #شُجاع نیستم چون واقعا دلم میخواد اونقدر شجاع بودم که یه ضبدر بزرگ روی این زندگی مزخرف خسته کننده میزدم و #خلاص ..!!
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 19 ساعت و 51 دقيقه قبل