Rahil
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که از او پرسيدند: فروختي؟ گفت: نخريدند ، تمام شد
Rahil
تونگات آدمو محکوم میکنه/تکیف آدمو معلوم میکنه/تونگات یک دفعه جادوم میکنه/وقتی رو قلب من زوم میکنه!!!
Rahil
بی بهونه، زدی زیر ،اون همه، قولی که دادی،حالا چی مونده برام//دیدی پنهونیه کارات،چه فریبه بودهمه حرفات،دیگه پیشت نمیام!!!
Rahil
منو رها کن، ازاین فکر تنهایی// تونرفتی،نه،توهنوزم اینجایی!!!
Rahil
از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدهای ؟ پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمیشوم! اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم! گفت : تو اشتباه می کنی! زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!