#صبا به لطف بگو آن #غزالِ رعنا را / که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را /// ... /// ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست / سهی قدانِ #سیه-چشمِ ماه سیما را /// ... /// در #آسمان نه عجب گر به گفته #حافظ / سماع زهره برقص آورد #مسیحا را.
از #کتاب؛ مشقّت را به خاطر خدا تحمل کنید؛ اما تسلیم ِ مشقّت نشوید... تحمل ِ اندوه به معنای اندوه پرستی نیست؛ تحمل ِ درد، غیر از قبول ِ درد است؛ مشقت، آزمایشی ست از سوی حق، و راهی ست میان بر به جانب ِ آرامش و شادمانی... { #نادر-ابراهیمی، #مردی_در_تبعید_ابدی }
از #گودر؛ فرصتهایی داشتهام. بارها و بارها آزمودهام. /// زندگی را چون عضوی کمیاب به درون خویش بخیه زدهام، // و با احتیاط، با تزلزل، چون چیزی کمیاب گام برداشتهام. /// کوشیدهام خیلی نیاندیشم. کوشیدهام طبیعی باشم. // کوشیدهام در عشق کور باشم، چون زنان دیگر، در بسترم کور باشم؛ با دلبر عزیز نابینایم . // و در تاریکی غلیظ در جستجوی چهرهای دیگر نباشم. { گزیده اشعار #سیلویا-پلات (دوزبانه) / ترجمه رقیه قنبر علیزاده/ نشر گلآذین } {متن به زبان اصلی در #دیدگاه}
I have had my chances, I have tried and tried.
I've stitched life into me like a rare organ.
And walked carefully, precariously, like something rare.
I've tried not to think too hard, I've tried to be natural.
I've tried to be blind in love, like other women.
Blind in my bed, with my dear Blind sweet-one,
Not looking, through the thick dark, for the [!] of another.
(Sylvia Plot)
#نامهات را بخوان كافى است كه امروز #خودت#حسابرس#خود باشى (۱۴) اقْرَأْ كَتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا ﴿۱۴﴾ هر كس به راه آمده #تنها_به_سود_خود به راه آمده و هر كس بيراهه رفته تنها به زيان #خود بيراهه رفته است و هيچ بردارندهاى بار گناه ديگرى را بر #نـ ـمىدارد و ما تا #پيامبرى برنينگيزيم به #عذاب نمىپردازيم (۱۵) مَّنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا (15) { #قرآن-کریم، سوره الإسراء؛ سوره ۱۷، جزء ۱۵ }
بدترین شلوغی، شلوغی مرکزِ شهره، ماشین مدل بالا، آدمی که نشسته یه گوشه و ترازو جلوشه، آدمهای توهم و در هم، تنه زدن های رهگذری! صداهای احمقانه، بووووووقُ بـــووووووق، پسرای خوشتیپِ علافِ ولگردِ ... (ببخشید البته از لحن بد) آشغالِ توی جوب، دیوارهای دود گرفته، درختای پا به سن گذاشته، یه بچه زیر 15 سال که واکس میزنه و یه پیرزن، که پول می خواد و آدمهایی که نیستن! مغازه ها، مغازه ها، مغازه ها! بدترین چیز شلوغی مرکز شهر، نگاه همین رهگذرهاست، به خصوص اون پسر بچه ی کوچیکِ واکسی! یکی می گفت اختلاف طبقاتی لازمه، شلوغی چی؟
فرق نداره، به قولی که نقل قول شده! اسم چی نی! "رهی" ام قشنگه، شاید ام قشنگ تر از "راهی" به خصوص که آدمو یاد "رهی معیری" میندازه!!!
امّا کلاً رهگذریم و به قول خودتون اینجام "مجازی" و شدت "بودنش" ضعیفتره به نظرم و راهی بودنش بیشتر!!!!
من برم، ممنون بابت هم صحبتی و ممنون بابت تشویق و ممنون بابت گروه قشنگ و البته در مورد آخر آقای #علی-بابا هم شریکن! یا حق.
اصلاً پدر و مادر ما معتقدند؛ اگر #کمی-درس می خواندیم و دیپلم را می گرفتیم که بعدش بتوانیم برویم دانشگاه لیسانس بگیریم و بعدش هم فوق لیسانس و تهش هم برویم #سربازی، می توانستیم #نماینده-مجلس شویم برای خودمان. چون هم #حقوقش خوب است. هم #بیمه دارد. اصولا #مرخصی-دائم هم هست! خیلی خوب است کلاً. {عرفان صفی پور، #مجله ی خط خطی، ص17}