yaser
مائیم که اصل شادی و کان غمیم - سرمایهی دادیم و نهاد ستمیم - پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم - آئینهی زنگ خورده و جام جمیم
yaser
چون حاصل آدمی در این شورستان - جز خوردن غصه نیست تا کندن جان خرم دل آنکه زین جهان زود برفت - و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
yaser
افتاد مرا با لب او گفتاری _ گفتم که ز من سیر شدی _ گفت آری گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست _ گفتم دومش چیست بگو گفت آری
yaser
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم () شعر و غزل و دو بیتی آموختهایم در عشق که او جان و دل و دیدهی ماست () جان و دل و دیده هر سه بردوختهایم
yaser
از منزل کفر تا به دين يک نفس است () وز عالم شک تا به یقین یک نفس است () ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار () کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
yaser
تا خواستهام از تو ترا خواستهام از عشق تو خوان عشق آراستهام خوابی دیدم و دوش فراموشم شد این میدانم که مست برخاستهام