rezaey......یا حسین
بی تو؛ چشمِ دیدن چیزهایی که؛ با تو دیده ام را ندارم ...!
rezaey......یا حسین
باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند. نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن . . .
rezaey......یا حسین
نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند ، می گویند حساسیت فصلی است ، آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم . . .
rezaey......یا حسین
خاک پایت بوسه گاهم بود و بس / بر سر راهت نگاهم بود و بس / ای نگاهت تکیه گاه خستگی / عشق تو تنها گناهم بود و بس . . .
rezaey......یا حسین
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم با من ازدواج میکنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟ تو چقدر ساده ای! خوش خیال کاغذی توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی پس برو و بی خیال باش... عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!
rezaey......یا حسین
شما یادتون نمی یاد یه زمانی بود که دنبالر و فتوشاپ و این چیزا نبود دخترا با شله زرد و آش نذری دلبری میکردن
rezaey......یا حسین
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺻﺪﺍﯾﺖ ' ﮐﺪﺋﯿﻦ ' ﺗﺰﺭﯾﻖ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺗﺴﮑﯿﻦ ﻣﯿﺪﻫﯽ
rezaey......یا حسین
سلام ، دوستای خوب من ، صبحتون بخیر
rezaey......یا حسین
دلت را به هر کسی نسپار ! این روزها برخی ها از سپرده ات هم بهره میخواهند .
rezaey......یا حسین
تقصیرمانیست.بعضی ها خودشان میخواهندکه یادگار بشوندنه ماندگار.......
rezaey......یا حسین
خیالت همیشه هست...اما امروز دلم خودت را میخواست نه خیالت را
rezaey......یا حسین
نويسنده معروفي مي گويد زن مثل كراوات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد
rezaey......یا حسین
گویند صاحبدلى، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. او پذیرفت. نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم! هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زیست ونخواهد مرد، برخیزد! كسى برنخاست. سپس گفت: حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخیزد! باز كسى برنخاست.« گفت: شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید... »