ghader
یک شبی درراه دوری.گرگ پیری برزمین افتادومرد.....لاشهءگندیدهء آنگرگ راکفتارخورد دردل غارکثیفی پیرکفتار"زمین مرگ را بوسیدوخفت... قاصدی این ماجراراباکرکسان زشت گفت جسم گندآلودکفتارراکرکسان"غارتگران خوردند... لرزه بردامان کوه افتاد سنگ ها برروی هم هموارگشت کرکسان هم جملگی مردند.................
ghader
دل من دیرزمانی است که می پندارد دوستی>>نیز گلی نازساقه تردظریفی دارد بی گمان سنگدل است آنکه روامی دارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد .زندگی.گرمی دلهای به هم پیوسته ست تادرآن دوست نباشد همه درهابسته است بانگاهی که درآن شوق برآردفریاد دست یگدیگررابفشاریم به مهرجام دل هامان را مالامالازیاری. غمخواری بسپاریم.................
ممنونم دوست خوبم..
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 22 ساعت و 9 دقيقه قبل