@تــــرانه چنارشمع بهآرامی می سوختندوباهم گفتگومی کردندمحیط بهقدری آرام بود که گفتگوی شمعهاشنیده می شداولین شمع می گفت من"دوستی"هستم اماهیچکس نمی تواند مراشعله ورنگه داردومن ناگزیرخاموش خواهم شد شمع دوم میگفت:من"ایمان"هستم امااغلب سست می گردم وخیلی پایدارنیستم درهمین زمان نسیمی آرام وزید واوراخاموش کرد شمع سوم بااندوه شروع به صحبت کردمن"عشق"هستم ولی قدرت آن راندارم که روشن بمانم مردم مراکنارمی گذارندواهمیت مرادرک نمی کنندآنهاحتی فراموش می کنند که به نزدیکان خودعشق بورزندوبی درنگ ازسوختن بازایستاددرهمین لحظه کودکی واراتاق شدچشمش به شمع های خاموش افتادوگفت شماچرانمی سوزید!مگرقرارنبودتاانتهاروشن بمانیدباگریهکودک چهارم شروع به صحبت کردوگفت نگران نباش تازمانی کهشعله منخاموش نگرددشمع های دیگرراروشن خواهم کرد کودک باچشمهایی که ازشادی می درخشید امیدرادردست گرفت ودوستی .ایمان عشق راشعله ورساخت امیدارم شمع"امید"زندگی شماخاموش نگردد تاهمیشه اکنده از"دوستی"ایمان عشق باشید...
بابتـــــ
12 سال و 10 ماه و 16 روز و 16 ساعت و 6 دقيقه قبل