رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
دستم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند ..........امّا هیچ کس فکر نکرد ........ شاید...... یک گل کاشته باشم...!!
رضارنج بران
مجنون را به محکمه بردند گفتند:توبه کن !! گفت : خدایا عاشقم عاشق ترم کن!!!!!!.......
رضارنج بران
کارنامه چیست؟ کاغذی ست که تن آدم را به حالت ویبره برده و با کاشت بادمجان زیر چشم همراه است. ((قابل توجه دانش آموزان))
رضارنج بران
در لا به لای دلشوره ها و ترس ها، لب پرتگاه ایستاده ام می دانم دستم را نمی گیری...... فقط محض رضای خدا پرتم نکن...!!!
رضارنج بران
خسته ام خیلی خسته به من جایی بدهید می خواهم بخوابم یک تخت خالی یک دنیای خالی یک قلب خالی ..................
رضارنج بران
آمـــد امـــا در نگاهــش آن نوازش ها “نبــــــود… چشــم خواب آلـودش را مســتى و رویــا “نـــبود … لـب همــان لـب بود اما بوسـه اش گرمــى “نـداشـت …. دل همــان دل بود اما مســت و بى پـروا “نبــــود…
رضارنج بران
سـختـه... بـه جـایی بـرسی کـه دیـگه نـه هیـچ اومـدنی آرومـت کنـه ، نـه هیـچ رفتـنی نابـودت .
رضارنج بران
آن که رفتنی ست به هيچ قيمتی نمی ماند. نمی توانی به چهارميخش بکشی. بگذار برود.
رضارنج بران
زندگی زیباست اگر بگذارند چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
رضارنج بران
سال تحويل شد و من تمام دلتنگيهايم را به جاي تو در آغوش مي کشم چقدر جايت ميان بازوانم خاليست نوروز مبارک
رضارنج بران
سلام عصربخیر دوستان دنبالر
رضارنج بران
کاش دستانم آنقدر بزرگ بود که می توانستم چرخ دنیا را به کامت بچرخانم اما کسی را میشناسم که بر همه چیز تواناست... تو را به او می سپارم.
رضارنج بران
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .