رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
گریه ام میگیرد وقتی که میبینم کسی که تمام دنیای من بود اکنون ... منت دیگری را میکشد ...
رضارنج بران
و خدا شب را خلق کرد برای گریه کردن،
برای بغل کردن یک بالش،
برای زل زدن به تاریکی،
برای نخوابیدن و خاطره ها را مرور کردن...
رضارنج بران
گــاهی... هنــــوز گـاهی... مـرا به جان تـــو قســـم می دهـــــند! نــــگاه کـــن، همــه می داننـد کـه برایـــــم همیشـــگی تریــــنی...!
رضارنج بران
باران كه مي بارد دلم برايت تنگ تر مي شود راه مي افتم .. بدون چتر .. من بغض مي كنم آسمان گريه ...!
رضارنج بران
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد. از زخم های تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است.
رضارنج بران
تورا دوست میدارم خنده هایت برق چشمانت عشق پاکت
رضارنج بران
بنام خدای بادبادکها که امید همه به اوست و هر نخی که ناگهان پاره می شود بادبادکی به آغوش خدا باز می گردد و این راز خندیدن همه بادبادکهاست وقتی در آسمان هنگام رقص می دانند که اگر نخ پاره شود و یا کودک زمین بخورد شاخه درختی سینه هایشان را می درد ولی باز می خندند