رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
ســــــــــهراب، قایق دیگر جوابگو نیست... !! کشتی باید ساخت... اینجا مثل من تنها زیاد است...!!
رضارنج بران
مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو، به گل روی تو بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل بنشین تا برسم مگر به شبِ موی تو تو نباشی چه امیدی به دل خسته من تو که خاموشی ، بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو
رضارنج بران
خدای من... نمی دانم دل آدم های این روزگار را کوچک آفریدی یا غم ها خیلی بزرگ هستند...
رضارنج بران
تنها یک برگ مانده بود … درخت گفت : منتظرت میمانم ! برگ گفت : تا بهار خداحافظ ! بهار شد ولی درخت میان آن همه برگ دوستش را فراموش کرده بود …
رضارنج بران
باز پنجره های ملکوت به بهانه ی دیگر گشوده شد و چه عاشقانه می سراید : این الرجبیون ؟ چه خدای عاشقی که گناه می خرد و بهشت می فروشد و ناز بنده می کشد
رضارنج بران
. خدایا آنکس که امشب صادقانه یادم میکند هر لحظه عاشقانه یادش کن . . .
رضارنج بران
نمی دانم خوشبختی برای تو در چه معنا می شود فقط می دانم خوشبختی وسیعتر از آنست که در ذهنت بگنجد و زیباترین لحظه ایست که می توانی در زندگی درک کنی و من برای تو خوشبختی ات را آرزومندم
رضارنج بران
اگر روزی نگاه تو مونس چشمان من باشد قلعه سنگین تنهائی چار دیوارش زهم پاشد
رضارنج بران
زندگی جیره مختصری است مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.
رضارنج بران
بنام خدائی که در این نزدیکیست
رضارنج بران
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
رضارنج بران
سال تحویل شد و من تمام دلتنگی هایم رابه جای تو در آغوش می کشم... و چقدر جایت در میان بازوانم خالیست...