رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
همیشه باید کسی باشد... هَـميشه بـآيد کَسـی باشدکـــہ مــَعنی سه نقطه ی انتهای جملههایت را بفهمد هَـميشه بـآيد کسـی باشد تا بُغضهايت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد بـآيد کسی باشد کـــہ وقتي صدایت لرزید بفهمد کـــہ اگر سکوت کردی، بفهمد... کسی بـآشد کـــہ اگر بهانهگيـر شدی بفهمد کسی بـآشد کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردی برای رفتـن و نبودن بفهمد به توجّهش احتيآج داری بفهمد کـــہ درد داری کـــہ زندگی درد دارد بفهمد کـــہ دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است بفهمد کـــہ دِلت برای قَدم زدن زيرِ باران... برای بوسیدنش... برای يك آغوشِ گَرم تنگ شده است هميشه بايد کسی باشد هميشه...
رضارنج بران
می خواهم عمرم را با دست های مهربان تو اندازه بگیرم برگرد! باور کن تقصیر من نبود من فقط می خواستم یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم نمی دانستم گریه را دوست نداری...
رضارنج بران
. می گویند: خدا تنهاست. ولی ما که خدا نیستیم. پس چرا تنهاییم؟؟
رضارنج بران
اونقدر تورو دوست دارم... وقتی یه نفرو خیلی دوست داشته باشی... برای بیان احساست واژه کم میاری... و اینجاست که در جواب ابراز احساساتِ طرفت...سکوت می کنی!
رضارنج بران
گاهی وقت ها دوست داشتن بهتر از دوست داشته شدن است.
رضارنج بران
« دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست
که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند ....
"سهراب سپهری"
رضارنج بران
« وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا »
رضارنج بران
« محبت آتشی درجانم افروخت/ که تا دامان محشر بایدم سوخت/ عجب پیراهنی بهرم بریدی/ که خیاط اجل میبایدش دوخت/ "باباطاهر" »
رضارنج بران
« شیرین سخنی که از لبش جان میریخت/
کفرش ز سر زلف پریشان میریخت/
گر شیخ به کفر زلف او پی بردی/
خاک سیهی بر سر ایمان میریخت/
شیخ بهایی »
رضارنج بران
« سیاهی دو چشمانت مرا کشت/ درازی دو زلفانت مرا کشت/ به قتلم حاجت تیر و کمان نیست/ خم ابرو و مژگانت مرا کشت/ «بابا طاهر» »
رضارنج بران
« کبوتر بال پروازم نمانده/ نوایی در دل سازم نمانده/ ببر این نامه را تا موی جانان/ بگو جانی به آوازم نمانده/ »
رضارنج بران
« کنار دلبر دلخسته بودم/ سخن می گفت و من لب بسته بودم/ چنان مست لبش بودم که گویی/ لب نهر عسل بنشسته بودم/
رضارنج بران
« زغم هجر مکن ناله و فریاد که دوش/
زده ام فالی و فریاد رسی می آید...
رضارنج بران
« هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/
ثبت است بر جریده عالم دوام ما/