diana
چند شب بعلت مشغله نمیتونم بیام دلم براتون تنگ میشه دوستان شبتون مهتابی
diana
چشم هایم را بسته ام. اما گوشم با تصویر زنی ست که در پاییز قدم می زند،
چشم هایم را بسته ام ؛اما نقاشی می کنم چون تصاویر بر لوح دلم حک شده اند
چشم هایم را بسته ام ؛ امشب نگهبانان زیادی را بر بالشم نقاشی کرده ام
مبادا رویا هایم را در خواب منفجر کنند.
چشم هایم را بسته ام و به تسبیح، روشنایی را پی می گیرم.
گوشم با حبابی ست که قرار است لای یکی از بوته های باغچه عطسه کند.
حواسم جایی کنار آفتابگردان ها قدم می زند.تنها دلم مال خودم است.
همین جا در کف دستم می فشارمش؛
باید کفاف اندوهم را بدهد!
diana
کوتاه بیا زندگی! بلندتر از آنم که سرم را به دار دنیا گرم کنم خیره ام به صدا ها می روم پاهایم را بر گلیم دنیا جارو کنم تامرگ دستش را دراز کند شاید قبول کنم شاید هم قبولم نکند عصبانی ام از همان روز که روی چشم هایم رنگ پاشیدند تا زندگی را زیباتر ببینم نه بارانی که خاک آسمان را بر سر می کند نه خیابانی که در دودی از انسانها محو می شود امروز هیچ کس و هیچ جا پیدایم نمی کنند کوتاه بیا زندگی! اینجایم! امروز روبروی آینه صورتم را در آغوش می گیرم و می میرم!
diana
من تازه با این سایت اشنا شدم انشالله فرداشب خدمت میرسم فعلا باید برم شبتون شیک
diana
سلام عضوجدیدم خوشحال میشم بتونیم دوستان خوبی برای هم باشیم
diana
یک درختِ پیرم و سهم تبرها میشوم مردهام، دارم خوراکِ جانورها میشوم بیخیال از رنجِ فریادم تردّد میکنند باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها میشوم با زبان لالِ خود حس میکنم این روزها همنشین و همکلامِکور و کرها میشوم هیچکس دیگر کنارم نیست، میترسم از این اینکه دارم مثل مفقودالاثرها میشوم ... عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازهای میکُشم خود را و سرفصلِ خبرها میشوم!
diana
دختری که برای به دنبال کشیدنت تنش را به تو هدیه میکند فاحشه نیست و دختری که برای به دنبال کشیدنت تنش را از تو دریغ میکند باکره نیست... من به باکره بودن ذهن فاحشه ها و به فاحشه بودن ذهن باکره ها ایمان دارم! ..دکتر شریعتی..
diana
میترسم ازبعدمرگ وگرنه مراگناهان بسیاراست!!! میخواهمت ولی تاروزی که تواین دوست داشتن راندانی من نمیتوانم طاقت بیاورم چون تودوست داشتن مراباورنداری!!!
diana
در این دوردست ابها راکد است و جایی برای تو نیست ! ما را زمین اواره کرد تا بر شانه های تو جهان را تماشا کنیم ودستهایمان را انقدر به هم بمالیم که بهار شود و بوسه از زمین سر برکند
diana
بدون چشم سیاهش مگر سحر ماند؟ نگاه منتظر من فقط به در مانده نبود قاصدکی و دل شکسته ی من در انتظار شمیم خوش خبرمانده ((اگر)) بیاید وبا من دوباره بنشیند... تمام زندگیم در تب ((اگر))مانده پناه من به تماشای دیگری می رفت دلم اسیر غمش بی پناه ترمانده نرو که بی تو دلم تنگ می شود دیگر و رفت و گریه ی تلخم چه بی اثرمانده... من از تو هر چه بگویم چه فایده دارد؟ ادامه ی غزلم هم که بی ثمرمانده...
diana
بمان که بی تو سیاهست روزگار من نمیشود که بمانی کمی کنار من؟ به چشمهای سیاهت قسم که بعد از تو به رنگ چشم تو شد روز و روزگار من بدون بودن با تودلم زمستانیست سه ماه فاصله تا توست ای بهار من چه میشود که شب گیسوان مستت را بدل کنی به طنابی برای دار من ((غریب)) و ((بیکس)) و ((تنها)) و ((دلشکسته)) منم و نام نامی توست اسم مستعار من شعار شادی شبهای شعر شهرم شد شعور دلبر شیرین شاهکار من بیا که با تو من آرام میشوم حتما بیا تو همدم عشق گناهکار من
diana
نوشتهام به دلِ شعرهای غیرمجاز
که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز
هوا بد است، بِکِش شیشهی حسادت را
که دور باشد از اینجا هوای غیرمجاز
به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند:
جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز
دل است، من به تو تجویز میکنم ـ دیگر
مباد پُک بزنی بر دوای غیرمجاز
ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است
مرا ببر به همین سینمای غیرمجاز
تو ـ صحنههای رمانتیک و جملههای قشنگ
که حفظ کردهای از فیلمهای غیرمجاز
زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش
مباد دم بزنی از خدای غیرمجاز
diana
اشک می ریزم که آه از سینه ام دیدن کند گاه باران می رود فانوس را روشن کند گاه با ید روی دست خاطراتم بشکنم قاتلی باشم که پیش کشته اش شیون کند با خیالم می روم یک گوشه می خوابم که شعر با خیالی تخت ، تک تک واژه ها را تن کند تا تو از پشت تبسم در بیایی باید آب فکر یک بستر برای زندگی کردن کند باد تنها می تواند عابری باشد که صبح غنچه ها را از خيال گامت آبستن کند وقتی اینجا تشنه ی خا کند،باران عزیز با چه امّیدی نخ یک ابر را سوزن کند؟ از کجای شهر می خواهی بگیری سایه را ؟ ماه، تکلیف کدامین خانه را روشن کند
تولدت موبارک بابهترین ارزوها
13 سال و 9 ماه و 8 روز و 23 ساعت و 25 دقيقه قبل