diana
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم درعشق که هم جان و دل و دیده ماست جان و دل و دیده .هر سه را سوخته ایم
diana
و کاشکی بشود با تو آشنا بشوم در آسمان تو باشم ز خود رها بشوم من از سلامتی بی تو رنج می بردم رسیده است زمانی که مبتلا بشوم به سرزمین خودم شاه بوده ام وقتی ولی برای تو باید که من گدا بشوم تمام زندگیم ترجمان ماتم توست چه میشود که از این غصه ها جدا بشوم؟ منی که این همه عمرم سکوت میکردم برای گفتن از تو کمی ((صدا)) بشوم رسیده وقت غم انگیز آخر پاییز و من که مونس زرد درختها بشوم..
diana
چه بی دلیل رفته ای و من در انتظار تو تمام عمر مانده ام همیشه بی قرار تو نرو که بی تو روز من سیاه می شود نرو تو ای تمام من بیا تمام من نثار تو و استکان چایی و نگاه من به پنجره غزل بهانه گیر شد غزل شده دچار تو چه شاعرانه میشود که در تمام لحظه ها به چشمهات بنگرم به حق انحصار تو تجسم حضور تو همیشه در کنار من تجسم حضور من همیشه در کنار تو تو چشمهات مسجدست و من به سجده رفته ام و قلب تو که کعبه است و من در اختیار تو رفیق روزهای خوب و بی بدیل بچگی! تو رفته ای و باختم همیشه در قمار تو و چشمهای بی گناه من به سوی پنجره رفیق بچگی برو خدا نگاهدار تو...
diana
تو رفته ای ز پرتگاه باورم برای تو از ارتفاع عاشقانه می پرم برای تو من آن نهال سخت کوش بی ریا و صادقم نه آن درخت مضحک تناورم برای تو امید پوچ بودنت و رد پات روی برف و پچ پچ صدات مانده در سرم برای تو تمام التماس چشمهای تو برای من و داستان زخم های پیکرم برای تو ترانه های بی کسی برای من شروع شد تو نیستی و من که بی تو شاعرم برای تو تمام هستیم فدای زلف های چون شبت برای توست باطنم و ظاهرم برای تو غزل به احترام چشم ساده وصمیمیت بایستد که قافیه بیاورم برای تو نگاه کن ببین که میروی چگونه میشوم؟ و من نمی توانم از تو بگذرم برای تو