نفیسه
برای تویی که قلبم را شکستی می نویسم : تویی که خاطراتت تنها امید زیستن برای من است « همچنان دوستت دارم » می دانم که تو هیچگاه این جمله را درک نخواهی کرد اما نمی دانم چرا شاید تو هنوز وسعت عشق مرا در نیافته ای شاید تو هنوز نمیدانی که من چگونه دوستت دارم یادم می آید که می گفتی ساده باش حال ساده می گویم : « دوستت دارم »
نفیسه
عمری را تلف کردم تا بفهمم فهمیدن همه چیز لازم نیست
نفیسه
مي خواهمش دريغا، مي خواهم مي خواهمش به تيره، به تنهائي مي خوانمش به گريه، به بي تابي مي خوانمش به صبر، شكيبائي
نفیسه
لب تشنه مي دود نگهم هر دم در حفره هاي شب، شبي بي پايان او، آن پرنده، شايد مي گريد بر بام يك ستاره سرگردان
نفیسه
امان از خنده ای که لابلای آن بغض دردناكی گلویت را بفشارد امان از آن لحظه...........
نفیسه
برایِ خانه ام چند متر آسمان میخرم ... و دو جین ستاره نمی خواهم اینجا غریبی کنی ماهِ من...!
نفیسه
گوشه ای می گریستم ... عابری گفت : حالتان خوب است ؟! گفتم خوبم ! تنها تکه ای تنهایی توی چشمم رفته است .... ..
نفیسه
برداشتن قدم های بزرگ . . . . . پاره شدن خشتک را دربر دارد
نفیسه
وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگیم باشی، از هر چه قرار است غیر تو باشد، خواهم گذشت.
نفیسه
براستی که ابلهان انسانهای خوشبختی هستند ، زیرا که هرگز پی به تنهایی خود نمی برند