rozasadat
روزگاریست که دل چهره بمقصود ندید
rozasadat
بار سنگین من و یک سفر طولانی کیست از دوش دلم بار کمی بردارد قدر را ، قدر ندانستم و از دست برفت کیست از بار گرانم نقمی بردارد
rozasadat
مرو که چینی این دل شکسته تر نشود غریب خسته این شهر خسته تر نشود هنوز ناله ی جانکاه تو به پشت در است تنت از آتش آن روز هنوز شعله ور است سخن اگرچه نگفتم ولی دلم پر بود نگاه من که همیشه به خاک چادر بود
rozasadat
اومدم تا ببينم لحظه عاشق شدن رو به دلم افتاده بود صدا زد اين آقا منو دل تنهامو آوردم با يه دنيا دلخوشي كمتر از آهو كه نيستم ميشه ضامنم بشي اومدم همسايه هاي پاپرتو دون بدم دلمو رو دست بگيرم تا بهت نشون بدم روبرو ي گنبدت سجده كنم سلام بدم خسته نيستم اگه من از راه دور اومدم