ツRozitaツ
چیزهای به ظاهر کوچکی هم هستند که فقط ظاهر کوچکی دارند. بله، فقط ظاهرِ کم اهمّیتی. امّا آنقدر بزرگ هستند که قابلیت ثبت شدن در تقویمم را هم دارند. مثل وقتی که دیدم رنگ قهوهای، جای خودش را به سفید داده. مثل پیدا شدن اوّلین؛ تارموی سفید، میان موهایم.
ツRozitaツ
قــدر لحـــظه ها را بدان زمانــــی می رسد که تــو دیگــــــر قادر نیستــــی بگـویــــــی: جبــــران مـــی کــنم
ツRozitaツ
" خاطرات " خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید، خاطرات نه سر دارند نه ته، بی هوا می آیند تا خفه ات کنند، می رسند گاهی وسط یک فکر، گاهی وسط یک خیابان، سردت میکنند، داغت میکنند، رگ خوابت را بلدنند زمینت میزنند، خاطرات تمام نمی شوند، تمامت میکنند!!!!!
ツRozitaツ
چرامیگویند “ها” علامت جمع است؟ “تن” را با “ها” جمع کنی خودت میمانی و خودت.
ツRozitaツ
تنهایی و باز تنهایی ... جز این کلمه ... کلمه ی دیگه ای نیست در وصف حالم... خداجون ... کسی رو ندارم بغلم کنه ... یکم بغلم میکنی ... واسه یک دقیقه احساس آرامش کنم... *پس از هر سه نقطه ای که میزارم یه دنیا حرف مونده هست که نمیشه به زبان آورد.