ツRozitaツ
حوا در بهشت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت: -این سیب را بخور. حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، قبول نکرد. مار اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی. حوا پاسخ داد: نیازی ندارم؛ او که بجز من کسی را ندارد... مار خندید: البته که دارد. حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد. -آن پایین است، آدم او را آنجا مخفی کرده. حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبای را دید. و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد می کرد، خورد
ツRozitaツ
کـاش به خودمان قــول بدهیــم
وقتی عاشق شویــم که آماده ایم
نــه وقتی کــه تنهــائیـم
ツRozitaツ
اشک تنها همدم صبورم ،تو قدر اشک هم صبور نبودی ! رفتی ،من هم مانند قبل همه ی بار غصه و زندگی را با تنهایی به دوش میکشم...
ツRozitaツ
وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها با ارزش می شوند!
ツRozitaツ
بــعضی زخم ها رو باید درمان کنی تا بتونی به راهت ادامه بدی .... بــعضی زخم ها ؛ باید باقی بمونه تا هیچوقت راهت رو گم نکنی...
ツRozitaツ
بگذار هرچه می خواهند بگویند باران كه ببارد كاری از كسـی ساخته نیست...
ツRozitaツ
میـ خوام حساب تمـــ ام بغض هـای فـــرو خورده ام رو،روشن کنم...
ツRozitaツ
محفل آریاییتان طلایی ، دلهایتان دریایی ، شادیهایتان یلدایی ، پیشاپیش مبارک باد این شب اهورایی روی گل شما به سرخی انار