شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند... فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته... شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی اسمان گرفت... فرشته شعر را زمزمه کرد و دعایش مزه عشق گرفت... خدا گفت:"زندگی برای هردوتان دشوار می شود... زیرا شاعر را که بوی اسمان را بشنود زمین برایش کوچک است... و فرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ....
سال جدید میرسد از راه و من هنوز ..
در فکر ان ماهی قرمز تنگ کوچکم..
که در کنار سفره هفت سین سال قبل..
با ان همه هراس دلهره ,آن تُنگ تَنگ را
دور میزد و میگفت آب آب....
همه روياي شبم غوطه درآبي درياست.
خانه ام دورترين روياهاست.
من دلم مي خواهد درهمين خواب بميرم.
غرق درآب شوم جان دهم ساده بميرم.
من دراين تنگ بلور من ز ديار دور
من در اين شهر غريب خسته از ديدن هر ديدني ام
به افق مي انديشم وبه آن لحضه كه خورشيد
مي کند آبي درياي مرا نقاشي.
ومن آري غرقه دررنگ طلايي غرق در رويايم.
من دلم مي خواهد در همين خواب بميرم.
غرق درآب شوم.... جان دهم ساده بميرم....ماهي تنگ بلورم..
خیلــی بـه #دل نشســـت . . . !

13 سال و 6 ماه و 15 روز و 9 ساعت قبل; )
ممنون
13 سال و 6 ماه و 15 روز و 8 ساعت و 53 دقيقه قبل