سعید
تازگیها توی شهرداری استخدام شدم! اگه دوست داری سر کوچه وایسا تا ببرمت.
سعید
این همه ادم بازهم تنهای همه شعر میدن از خودتونی بگید کجاین با که هستین
سعید
من از یک شکست عاشقانه می آیم. بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند
سعید
اري اغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست
سعید
آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم
سعید
همه می ترسند ،اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و نترسیدیم
سعید
آن کلاغی که پرید ازفراز سر ما و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود خبر مارا با خود خواهد برد به شهر
سعید
اینجا زمین است ساعت به وقت انسانیت...خواب است