saeid
کاش می فهمیدی در خزانی که در این دشت گذشت سبزه ها باز هم پژمردند سیل خاکستری لک لکها در افقهای مسی رنگ غروب تا کجاهــــــــــای کجــا ، کوچیدند کاش می فهمیدی دوستی آش دهن سوزی نیست آرزو ، گور جوانمردان است کاش می فهمیدی زندگی مبحس بی دیواریست و تو محکوم به حبس ابــــدی ....... .
saeid
بعضے حرفا رو نمیشہ گُفـت ، باید خـورد .. ! ولے بعضے حرفا رو ، نہ می شہ گفت ، نہ میشہ خورد .. ! می مونہ ســر دل ! میشہ دل تـــنـــگ ! میشہ بــــــغــــض ! میشہ ســڪـــوت ! میشہ همون وقتے ڪـہ خودتم نمیدونے چـہ مَرگِـتـہ ..!
saeid
چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دوی 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به سریع دویدن نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پاراالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آنها که مبتلا به سندروم "دان" -عقب ماندگی شدید جسمی و ذهنی - بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : "این دردت رو تسکین میده." سپس هر نه نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.
saeid
دوست عزیز! تـفـــــاهــم هم فــــرهـنـگــــــ میخـــواهـد. میــــــفـهـمـی؟
saeid
نـــه بــه دســتــی ظـــرفـــی را چـــرک مــیــکــنــند ،
نـــه بـــه حـــرفــی دلـــی را آلــــوده ،
تــنــهــا بـــه شــمـعـی قـــانـعـنـد و انــــــــدکــی ســـــــکـوت.
★ حســــــــــــــــــــــــــــــــين پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــناهی ★