saeid
من، یک واژه ام در لابه لای در هم فرو رفته ی زندگی... و تو، چاقویی برای برش حلقه های آن... اینجا، خانه ایست که در آن سر آشپز زمان برای پختمان نقشه میکشد... و زمان، تنوریست که روز به روز حرارتش زیادتر میشود... بنشین و بنگر که چگونه مرا بی واسطه تو با تمام وجود به درون این تنور می اندازند... و من نیاز دارم به برش تو برای حلقه شدن در زمان... تا یکجا نسوزم و کمی امید داشته باشم برای زندگی... ای چاقوی تیز زندگانی من... ذره ذره نابودم کن، تا به واسطه تو تحمل کنم این سوزش زمان را...
saeid
خسته، تنها و بی کس... واژه ای که تک تک آدمیان به آن قسم میخورند... و بدان میبالند... من، خسته ام از تنها بی کس زمان... که دلش نمیخواهد مرا دریابد... ای تویی که تنهاترینی... از روح خود در کالبد آدمیان ریختی تا چه را ثابت کنی... که به آنها بگویی بچشید سالها تنهایی مرا... حال چشیدیم... دیگر چه داری برای گفتن... بکن این جان لا وجود را... تا راحت شویم از این همه بی کسی...
saeid
جالب است... نوعی خود بزرگ بینی موج میزند در خیالاتمان... که ما برتریم ز هرکس که پای میگذارد بر حریممان... تا لفظی از روی محبت میگوید به دارش میکشیم... که ساکت شو... اینجا دنیای من است و پر از کوچه بن بست... تنها حاکم اینجا من هستم و ممنوع میکنم ورودتان را... پس پای پس کشید...
saeid
agha ma hoselamon sar raft
saeid
به بعضی رابطهها باید زمان داد ، ادامۀ بعضی رابطهها را نباید امان داد . . .
saeid
to kheyli chizaro nemifahmi, man kheyli harfaro saram mishe
saeid
hame chi ghabele tahamole ella khaterate lanati
saeid
kash mishod zehne adamro khond, hala vase gahi oghat fagaht
saeid
دلــم خيـــانت ميخـواهـد! تـا بشکند دستی را که بغض گلـويم شده تا خفه ام کند تـا با اشکــ های آن بغـض شکسته بشـويم ایـن تنـها گـناه –خیانتــ- م را.
saeid
من آن سنگمـــ که دیوانه ای به چاه انداختـــ ...!
saeid
derazz keshidam bar khake siaah ta badhaye sard az man bogzarand, khabam bord. bidar k shodam, morde bodam!
saeid
Lahze Haro Ba To Bodan....
saeid
بعضے حرفا رو نمیشہ گُفـت ، باید خـورد .. ! ولے بعضے حرفا رو ، نہ می شہ گفت ، نہ میشہ خورد .. ! می مونہ ســر دل ! میشہ دل تـــنـــگ ! میشہ بــــــغــــض ! میشہ ســڪـــوت ! میشہ همون وقتے ڪـہ خودتم نمیدونے چـہ مَرگِـتـہ ..!