sahar
خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره
sahar
وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانیه ها و لحظه های زندگی بود تا هر چه زودتر بگذرد و دوباره تو را در کنار خودم احساس کنم وقتی تو رفتی همدم من پرندگان شدند و رفیق شب و روز من تنهایی شد تو که رفتی شهر برایم غربت شد و خانه برایم یک زندان پر از شکنجه و عذاب شد
sahar
این را برای تو می نگارم فقط برای تو بخوانش با صدای بلند یش از یکبار فقط برای دلت این را برای تو می نگارم تاحداقل چند صباحی بیشتر در ذهنت جای داشته باشم می دانم بزودی من نیز در صندوقچه قدیمی ذهنت جای خواهم گرفت و این نیز خود با ارزش است زیرا مطمئنم که روزی هر چند دور دوباره سری به صندوقچه قدمی خواهی زد و همین برایم کافی ست که چند لحظه ای بیادم بیوفتی وقطرات اشکت بیادت بیاورند قلب شکسته دختری را که در کمال سادگی و در نهایت صمیمیت فقط به تو فکر می کرد و این شاید خود ، برایت احساس غروری باشد که فقط قلب من وتو از آن با خبر است آن روز که چشم تو از اشک یاد پر می شود نمی دانم آیا برای من چشمی باقی مانده است ؟؟؟؟؟؟
sahar
چه رقص غم انگیزی می کند این برگ در این باغ خاطره ای زرد از سبزی دیروز ... سازِ نابودی یک حسّ قشنگ به نوازندگی مرگ و به اجرای نسیم
sahar
فصلی دیگراز سرنوشت، با وزیدن باد خشکی که سردیش گونه های سرخم را بی حس میکند، آغاز شد. مثل هر زمان اندوهم را گریستم، تک و تنها در کنار درختی که هنوز آبستن نشده بود از شکوفه های وحشی. بارها از خودم پرسیده ام دلیل بودن، نفس کشیدن و گام برداشتن های سست ام را. انگار تمام راه را قدم زده ام برلبه تیغ
sahar
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده.
sahar
به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي کنار انتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچک ها نشستم تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت غم انگيزست تو شيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتي چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل رابه چشمت هديه کردم سر راهت که مي رفتي تو آن را به يک پروانه بخشيدي و رفتي صدايت کردم از ژرفاي يک ياس به لحن آب نمناک باران نمي دانم شنيدي برنگشتي و يا اين بار نشنيدي و رفتي نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش کردم و چيزي به من نگفت توو هم در انتظار يک بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتي عجب درياي غمناکي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها کرد تو هم اين رنجش خاکستري را ميان ياد پيچيدي و رفتي تمام غصه هايم مقل باران فضاي خاطرم را شستشو داد و تو به احترام اين تلاطم فقط يک لحظه باريدي و رفتي