سعید
اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیســــــــــــــــــــــــــت...
سعید
اینجا زمین است ساعت به وقت انسانیت مرده
سعید
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد
سعید
دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز آن نمی گیرد. ادعای خدا پرستیمان دنیا راسیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم. غرورمان را بیش از ایمان باور داریم. حتی بیش از عشق
سعید
آرزويم اين است ؛ نتراود اشك در چشم تو هرگز ؛
مگر از شوق زياد
سعید
خبـــــــــــــــر امد خبری در راه نیست سرخوش انکه از هیچ اگاه نیست
سعید
قطار ! راهت را بگير و برو نه کوه توان ريزش دارد ! نه ريز علي پيراهن اضافه ! ديگه هيچ چي مثل سابق نيست
سعید
انه :تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت...
سعید
حال من این روزها هم ،خوب نیست خرمنم خـــواهانِ خرمن کوب نیست درد را درمــــــــان نمی یــابم ولیک مرهمم جز شیشه ای مشروب نیست
سعید
دنیای این روزهای من هم قد تن پوشم شده...
سعید
او اميد و آفتابم بود .انتهاي آرزوهايم .يک غروب بي نهايت داشت.من برايش عروسکي بودم