saber
شب همه ی دوستان بخیر ...بای بای ...
saber
گردنبند مرواریدت را از کجا خریده ای ؟ ننه سرما ؟ ...اگر نخ گردنبند را پاره کنی ؟ ...یک زمستان ممنونت میشوم ...برف می خواهم ...حالا چه دانه درشت ؟ ...چه دانه ریز ؟ ...
saber
خورشید ...عاشقانه ...نورش را هدیه می دهد ...مردم ...سرسختانه ...پشت می کنند به او ...
saber
من ...بی پنجره ...بی هوا ...بی زندگی ...نخواهم مرد ...من ...از بی مرگی ...میمیرم ...
saber
و من ...در این خواب بی پایان ...به تو فکر می کنم ...تو ...که در جنگل انبوه فکرم ...گم میشوی ...و من ...هراسان بدنبال تو ام ...
saber
پرنده های خیالم ...پرواز می کنند ...به سوی آسمانها ...بالای بالا ...اما من ...روی زمین ...پایین پایین ...
saber
ریشه های عاشقی اگه محکم نباشه میتونه با یه تلنگر کوچیک از هم بپاشه ...
saber
برای دوست داشتنت ...هیچی لازم نیست ...یه دل پر از غصه میخواست ...که من داشتم ...